تبليغاتX
خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

رفیق ِ من ،

تو راست می گفتی .

من هنوز بچه ام .

تو راست می گفتی .

 

هنوز خیلی چیز ها مانده که ندیده ام

هنوزم خیلی چیز ها مانده که نشنیده ام .

خیلی چیز ها …

 

هنوز خیلی مانده تا سرم پر شود از صدای نامجو و خسرو شکیبایی .

هنوز خیلی مانده تا واقعا غرق بشوم توی فریاد ِ نامجو .

خیلی مانده تا گم بشوم توی طنین ِ صدای شکیبایی .

 

خیلی خیلی مانده تا روز هایی که شعر ِ سپید ِ همه را بفهمم .

مانده تا روزی که کلمه به کلمه ی حرف ها را بفهمم .

 

تو راست می گفتی .

من هنوز بچه ام .

 

هنوز مانده شب هایی که در خماری بسوزم و بمیرم .

هنوز مانده تا معنی " مرگ ِ چندین باره " را بفهمم .

مانده …

 

هنوز مانده تا بتوانم "واقعا" چشمانم رو باز کنم

مانده تا بتوانم "واقعا" ببینم .

واقعا !

 

هنوز خیلی شب ها پیش ِ رو دارم که لحظه لحظه آتش بگیرم .

نه ! کم نداشته ام .

اما گویا بس نبوده برایم !

 

هنوز هم دهانم بود می دهد .

بوی شیر میدهد این دهان ِ صاحب مانده !

تو راست می گفتی .

 

هنوز هم کودکانه گریه ام می گیرد .

نه به چیز های کودکانه . نه !

فقط گناهم این است که برای چیز های واقعی ،

کودکانه می گریم .

همین !

 

هنوز برایم وقت زیاد است .

هنوز آن قدر ازدیاد ِ زمان مرا فرا گرفته که

نمی فهمم " وقت نداشتن " یعنی چه .

آنقدر بچه ام که فکر می کنم زندگی ِ انسان ها دست ِ خودشان است و

عیضا ً زمان هایشان .

هنوز هم فکر می کنم زمان ساختنی است .

نه داشتنی !

مگر نه اینکه میشود بیدار ماند ؟

مگر نه اینکه بیدار ماندیم تمام ِ شب را .

مگر نه اینکه تمام ِ شب ها را با هم ماندیم و طی کردیم .

که چرا ؟

که روز هایمان پر بود !

مگر نه ؟

گویا که نه !

گفتم که ،

تو راست گفتی .

بچه تر از آنم که بفهمم زمان دست ِ ما انسان ها نیست .

 

هنوز خیلی کارهای نکرده برایم مانده ،

تا انجامشان دهم و بفهمم که

همیشه سیاه تر و بد تری هم وجود دارد برای تبدیل شدن .

 

مانده هنوز ضربه هایی که از زندگی بخورم ،

تا بفهمم زندگی همیشه می تواند که بد تر و بد تر شود .

مانده تا بفهمم که اگر در سکون ایستاده ام ،

اگر زندگی ام هیچ تحرکی و موجی ندارد ،

باید پروردگار ِ بزرگ را شکر کنم که زندگی را تلخ تر نکرده است .

نه اینکه بنشینم ، گله کنم که چرا زندگیم این گونه شده است !

 

تو راست می گفتی .

بچه تر از اونچه که باید می بودم ، بودم

و هستم .

 

نه رفیق ِ من !

نه !

اگر گفتم بزرگ شده ام ، برای به پوچی رسیدنم نبود . نه !

اگر ادعا کردم که می فهمم ، برای سیگاری شدنم نبود . نه !

 

رفیق !

قبل تر ها تو می فهمیدی .

اما دیگر تو هم نمی فهمی .

 

البته حق ، گذشتنی نیست .

راست می گفتی .

هنوز بچه ام .

 

هنوز خیلی مانده تا بفهمم که در رابطه ها مهم عشق نیست .

مهم من نیستم .

مهم تو نیستی .

اصلا هیچ چیزی در این رابطه ی ما بین ِ انسان های متمدن ، مهم نیست .

در این رابطه فقط باید "بود" .

و فقط هم باید "خووووووب" بود .

باید عالی بود تا بشود در اندرون ِ رابطه ماند .

وگرنه متلاشی می شود .

وگرنه متلاشی می شوی .

 

حق داشتی !

بچه ام هنوز !

بچه ام ! وگرنه می فهمیدم که چرا هیچ کسی با من نیست .

نفهمم ! وگرنه از نگاه ِ مردم می فهمیدم که دارند به چشم ِ یک روانی نگاهم می کنند ، یک افسار گسیخته .

 

تو راست می گفتی .

من قابل ِ ترحم ام . بسیار !

وگرنه پنهانی ترین درد ِ دلم را فریاد نمی زدم .

 

رفیق !

رفیق ِ سابق بر این ِ من !

تو راست می گفتی .

اما چرا این راست را زود تر نگفتی ؟

 

چندین ماه ، شبانه روز تحملم کردی ،

رفیق ! تو ستایشم می کردی !!

چه شد ؟

به قدر ِ کافی خوب و صبور نبودم ؟

یا شاید فقط مشکل این بود که "نبودم" ؟

که هیچ بودم ؟

که فقط در رابطه ی مجازی "بودم " ؟

 

دلم تنگ است .

فهمیدنش دشوار نیست . بفهم !

رفیق ِ من بیا و دوباره حرفایم را بخوان و بفهم .

همه چیز تنگ شده .

اتاقم هم !

جا نمی شوم دیگر آنجا .

 

رفیق ِ من !

کجایی تو ؟

یادت هست گذشته را ؟

گذشته ها را ؟

گذشته های تکرار نشدنی را ؟

 

نه !

گمانم نمی برد !

 

به گمانم رفتی که بزرگ شوم !

رفتی که بفهمم من باز "هم " می توانم دل ببندم

و باز "هم" کسانی هستند که بشکنند و ببرند و بروند !

 

راست می گفتی اما تو !

چرا این گونه مشوشم ؟

چون هنوز درک ندارم از این شهری که درش دود تنفس می کنم .

وگرنه مانند ِ تو از مردمان و وسعتش هراس می کردم .

راست می گفتی .

من ، هیچ نمی فهمم .

 

ولی رفیق ِ من !

رفیقک ِ بزرگ ِ من !

اگر خواهان ِ مرگ بودم ،
علتش آن نبود که بگویم : من هم آری !

من هم می فهمم .

 نه !

 

می دانی ؟ حقیقت را تو کامل گفتی .

من هیچ نیستم . هیچ نمی کنم .

نه !

من فقط کلاف ِ پیچیده ی زندگی را پیچیده تر می کنم .

راست گفتی . من فلسفه نمی فهمم . من فلسفه نمی نویسم .

من ، فقط می نویسم . فقط همین !

اما " با مفهوم" نمی نویسم .

راست گفتی .

من هیچ نبوده ام و هیچ هم نیستم .

آخر رفیق ِ من !

اگر بودم که الان و آن زمان ها ، کارم به این نمی رسید .

 

راست گفتی تو !

بچه بودم .

بچه بودم که فکر می کردم بیش از حد به هم شبیهیم .

بچه بودم !

وگرنه اعتیاد ِ یکسان و طرز ِ فکر ِ هم سو و باور های مشابه و تجربه های یک شکل که و اوضاع ِ خانوادگی ِ حدودا ً یک حالت ،

دلیل ِ شباهت نمی شوند .

بچه بودم !

وگرنه می فهمیدم برای " با کسی بودن " ،

باید همراهی اش کنم ،

نه اینکه همراهش باشم .

 

بچه بودم !

رفیق ! تو ببخش !

اگر فکر می کردم که می شود با حرف آرومت کرد ، از بچگیم بود .

اگر فکر می کردم که روز ، کسی پیدا می شود که با من بماند ، از کودکی ام بود .

اگر فکر می کردم که تو با دیگران ، مثل آسمان هستی با زمین ، از سادگی ام بود .

تو ببخش !

 

نه !

دیگر مهم نیست .

هیچ چیز ، هیچ وقت ، برای هیچ کس ، واقعا مهم نیست .

 

بودنت ، بودنم ، نبودنت ، نبودنم ،

دیگر مهم نیست .

 

تو راستی می گفتی !

بچه بودم .

وگرنه می فهمیدم عشقمان از نئشگی است ، نه از عقل !

 

می دانی رفیق ؟

تو راست می گفتی .

من بچه بودم .

یه عدد ِ من نگاه کن .

5 واحد از عدد ِ تو کوچک تر است

و کوچکتر می ماند ، برای همیشه !

 

حق داشتی ،

بچه بودم !

اما …

 

اما من هم بلند میشوم !

قد می کشم و مانند ِ بقیه دراز می شوم

و همسان ِ عددم ، ادعای فهم می کنم .

 

رفیق !

رفیق ِ من !

ببخش اگر دود ِ سیگارم ، رفت توی گلوی سیگاریت !

ببخش اگر انگشتان ِ کشیده ام ، اذیتت کرد ( حتی برای همان یک بار )

ببخش !

تو که می دانی !

کودک ، همیشه کودکی می کند و بزرگسال ،

گاهی ، شاید بکند !

پس ببخش اگر چشمانم ، آزارت داد .

ببخش اگر حرفایت را باور کردم .

تو ببخش ، اگر که من فکر کردم عاشق شدم !

ببخش اگر باور کردم که تو همیشگی هستی !

ببخش که لحظه های پر بهای تنهایی ات را ،

با حضور ِ همیشگی ام ،

لکه دار و کثیف کردم .

ببخش اگر بودم …

اگر قول دادم که تا همیشه برایت می مانم و اگر سر ِ عهدم ایستاده ام ،

تو بزرگ باش و ببخش !

 

می دانم .

نگفته ، می دانم که مهم نیست .

گفتم که !

هرگز نبوده !

همواره زندگی هدایت شده به طرف ِ چپ ِ ما !

و همچنین آدم ها !

و هم چنین خودمان .

 

رفیق !

رفیق ِ بی من !

رفیقی که دیگر اسم ِ من ، در انتهای اسم ِ محترمت ، نمی چسبد !

تو حق داشتی !

تو راست گفتی .

تو ببخش !

 

تو برو …

 

 

خسته ام . خسته !

دنیا روی دوشمه و بد تر از قبل داره اذیتم می کنه .

این تنهایی ِ لعنتی !

این خماری ِ اعصاب خرد کن !

همشون آدم رو از زندگی سیر می کنه . من که قبلا هم سیر بودم !

دیگه نمی دونم چی قراره بشه .

زندگیم بد بود .

بد تر شد .

بد تر شد .

بد تر شد .

یک پله مونده تا بشه بدترین .

این همه سال گذشت .

من نه بزرگ شدم .

نه باور کردم که زمان قابلیت ِ برگشت نداره و

نه دیدم که این زندگی نمی تونه ازرنی از اینی که هست ، بهتر بشه .

سیاهی . سیاهی . سیاهی .

به قولی : انگار من رو برای زندگی نساخته ان .

+ چرک نویس شده در دوشنبه 25 خرداد1388 21:42 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


حس ِ خفگی دارم .

دارم میمیرم از کمبود ِ فضا و هوا ، توی دنیایی که دیگرون برام ساختن .

به اطرافم که نیگا می کنم ، میبینم هیچی انتخاب ِ من نیست .

چه از رنگ ِ وسایل ِ مسخره ی اتاق ِ مسخره ترم ،

چه از اتفاقات ِ افتاده ،

چه از ...

هیچی اون جور که باید باشه نیست .

انگار که مدت هاست مُرده ام .

و اینا هم همه کابوس های بعد ِ مرگمه .

می فهمی ؟

سنگین تر ، وحشتناک تر و غیر ِ قابل ِ تحمل تر از اونن که بتونن واقعی باشن .

حس می کنم مُرده ام .

کم کم هم دارم می پوسم .

دارم متلاشی میشم .

این ها استعاره و تشبیه نیست .

اینا واقعی ان .

این ها اتفاقاتیه که داره سر ِ من می آد .

نمی دونم .

شاید اون بار که سعی کردم خودم رو بکشم ، واقعا مُرده ام !

هیچ کس چیزی از قوانین ِ بی حساب کتاب ِ این دنیای کثافت چیزی نمی دونه .

همه چیز محوه . تاره .

نمی فهمم . غرق شدم دیگه .

.....

می دونی ؟

یه نظرم زندگی ِ هر کس شبیه ِ یه اتاقه .

اتاق ِ هر کس ، به اتاقای دیگه راه داره .

یعنی یارو میتونه با بقیه ارتباط داشته باشه ،

گاهی هم برای برقراری ِ ارتباط با بعضی افراد ، باید از اتاق ِ آدمای دیگه رد بشه .

اما خُب بحث ِ من سر ِ ارتباط ِ اتاق ها به همدیگه نیست .

مثه همیشه ، موضوع ِ حرفم تولد و مرگه .

این اتاق فقط یه در به بیرون داره . هیچ پنجره ای نیست که بفهمی بیرون از این اتاق ها چه خبره .

اون در ، مثه در ِ حیوون های خونگی می مونه ، یعنی لولای یه طرفه داره .

یعنی فقط میشه از بیرون بهش وارد شد .

نمیشه ازش خارج شد .

نیچه یه جمله داره .

میگه :

به من بگو پیش از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم بعد از مرگ به کجا خواهی رفت .

( خُب ، یا یه چیزی توی همین مایه ها اما با همین مفهوم )

منظورم از گفتن ِ این جمله اینه که زندگی ِ قبل و بعد ِ آدما ، بستگی به باور هاشون داره

گرچه که این اندیشه خیلی فانتزیه ، چون اینجوری اختیارات ِ انسان بی حد و مرز تصور میشه ،

اما به نظرم درست می آد .

اتاق رو می گفتم .

وقتی متولد میشی ، بی هیچ اراده ای ، پرت میشی توی این اتاق .

بحث ِ محیط ِ اتاق یه بحث ِ خیلی گسترده اس که اصلا الان حوصله ی باز کردنش رو ندارم .

پرت میشی این تو ، و کم کم به مرور ِ زمان می فهمی که راه ِ خروج ِ نرمالی برای اتاق وجود نداره .

چون مرگت هم دست ِ خودت نیست ،

پس میشه در نظر گرفت که همونی که موقع ِ تولد پرتت کرد این تو ،

زمان ِ مرگت هم ، بدون ِ کسب ِ اجازه از تو ، از اتاق میارتت بیرون .

مبدا و مقصدت نسبت به اتاق ، یک مکانه .

اگه بخوام با مثال ِ اسلامی بگم ،

میشه اینکه بهشت یا جهنم با عالم زر یکیه .

حالا !

خودکشی یعنی چی ؟

یعنی یهو خودت رو بکوبی به اون در ِ یه طرفه .

اگه خودکشیت موفق باشه ، خُب نرمالاْ در میشکنه و تو میرسی به محیط ِ بیرون ،

محیطی که هیچ تفکری ازش نداریم .

و اگه نا موفق باشه ، فقط درت ترک بر میداره و ظاهر ِ اتاقت خراب میشه ،

یعنی ظاهرا ْ زندگیت بیریخت میشه ( در حقیقت بیریخت تر میشه ، چون اگه خوب بود که خودکشی صورت نمی گرفت )

این وسط چیزایی هم وجود داره . چیزایی که به در آسیب میزنن .

مرگ ِ تدریجی شاید اصطلاح ِ به جایی باشه برای اونایی که میگم .

مثلا اعتیاد مثه یه مته میمونه که در رو سوراخ میکنه .

راه ِ ورود رو باز می کنه ، اما زمان میبره . ( طول میکشه تا بُکُشه )

اعتیاد یه مثاله . ۱۰۰ ها چیز ِ دیگه هم همین حالت ِ مرگ ِ تدریجی رو داره .

به طور ِ مُصطلح گفته میشه که آدم رو می کنه تا بُکُشه !

من نمی دونم چی پرتت کرده توی اتاق .

من نمی دونم چرا پرت شدی .

من نمی دونم محیطی که قبل از پرت شدن در ِش بودی ، چی بوده و چی میتونه باشه .

من نمی دونم چرا این در ِ لعنتی یه طرفه اس .

من نمی دونم چرا محیط ِ اتاقی که آدما توش پرت میشن ، آدم به آدم ، متفاوته .

من نمی دونم هدف از بودن ِ محدود توی این اتاق چیه .

من نمی دونم چرا ما نباید چیزی از محیط ِ خارج بدونیم .

من فقط میدونم که گاهی تحمل ِ این اتاق ، سخت تر از حد ِ تصور میشه .

من می دونم گاهی این اتاق رنگش عوض میشه ، گاهی میشه سیاه ِ خالص .

من می دونم ما می تونیم محیط ِ اتاق رو دست کاری کنیم .

من می دونم خراب کردنش ، بسیار بسیار راحت تر از درست چیدنشه .

من می دونم گاهی ما آدم ها لازم داریم به اتاق های دیگرون سر بزنیم .

من می دونم گاهی لازمه که بی خبر از اتاق ِ یکی بیایم بیرون .

من می دونم گاهی آدم ها ، بی خبر از اتاقت می رن بیرون و دنیای اطراف ِ تو رو ترک می کنن .

من می دونم باید دلیلی برای همه ی این چیز ها باشه .

من می دونم که چیز هایی هست که ما آدم ها توان ِ فهمشون رو ( شاید در یک بازه ی زمانی ِ خاص ) نداریم

من می دونم چیزهایی هست که ما آدم ها نمی خوایم که بفهمیمشون .

من میدونم حقایقی توی گوشه و کنار ِ این اتاق ها ( زندگی ) پنهونه که هیچ کس علاقه به یافتنش نداره ،

چون از تلخ بودنش مطلعه .

من می دونم ما آدما گاهاْ میتونیم خیلی احمق باشیم .

و من میدونم که ما آدم ها ، گاهی می خوایم که احمق باشیم زیرا توان ِ تحمل ِ بار ِ سنگین ِ واقعیت رو نداریم .

و من مطمئنم که چیزای زیادی هست که باید فهمیده بشه تا از این نبودن نجات پیدا کنیم . اما ...

 

 

مدت ها نبودم .

گیجم .

گنگم .

متفاوت نوشتم .

فقط یه چیز . بدونید من هیچ باوری به اسلام ندارم . پس چیزی از اون برام نگین .

فقط بخونید و اگه برای ذهنتون زحمتی نیست ، یه ذره روش فکر کنید .

+ چرک نویس شده در سه شنبه 12 خرداد1388 6:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینم یه وبلاگ مثه بقیه ی وبلاگ ها با یه نویسنده که درست عین بقیه اینجا رو با یه دفتر خاطرات خط خطی اشتباه گرفته ولی تنها با یک تفاوت , من می نویسم تا بقیه بخونن و بدونن که سیاه بودن هنوز هم در عین سفید بودن امکان داره ( این مال ِ قدیم بود . نه ، حقیقتا امکان نداره )
اسم اینجا یه کمی دچار تغییرات شده . هرکی تو مرامش بود ، اسمم رو توی لینکش درست کنه و راستی ، گاها پیش می آد که برای خوندن بعضی قسمت ها به چشم بصیرت نیاز باشه چون با رنگ مشکی می نویسم تا هر کی که دلش خواست بخونه .


لابی اصلی دیوانه خانه
یاهو نامه ی من


تیکه های خوندنی

تعریف جهنم !
قوانین درست و شیرین آقای مورفی
How To Stop Cutting Yourself
بقیه ی خوندنی ها


طومار خاطرات

آبان 1388

خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



مجازکده های دیگر

فیلتـــر شکن
مطرود--->فیلتـر باز شده
جمله های انگلیسی
خودم
خودم
نا نوشته های مکتوب
عکس های جالب و دیدنی
بهار اشعار
خط خطی های من
برنامه ی موبایل و کامپیوتر
دخترمرداد-->قشنگ
لجن نامه--->ماوراء قشنگ
اولین دونه ی برف
کفشدوزک بدون کفش
شعر نو گفته های من
غم تنهایی
عقرب سفید
گربه های وحشی
آرزو و لبخند
به مرگ خداییش راضیم
استخوان خوک و دست های جذامی
بیراهه--->دوست خوبم
غریبی آشنا
دیوونه ی تنها
I AlWaYs sTopPed My SelF ...Odd GiRl
دیوانه ترین دختر دنیا
ATLANTA
زمستونی که توی قلب شکستم خونه کرده
همیشه محکوم
آخرین بوسه
دست نوشته های یک درخت آدامس
بی خیال
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
سالهای بلند من بی تو
شبی بارانی
سیب ترش
دیگه دیدنم محـــــاله
ContraDiction
شاد افسرده
نیمه شب
تنهای تنها
ورود با کفش های سیاه ممنوع
گیلاس آبی
روزگار پاییزی--->زیباست
کــــــلاغ سیــــــــــــاه
دخترک باکـره
دست نوشته های آخرین دیوانه
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند
خاطرات فاحـشه کوچولو
گربه سگ
غزل مرگ
...با من از مرگ بگو...
و اینک ، آخر دنیا
یادداشت ها یک شعله ی خاموش
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست
روزنوشت های یک فیلسوف تنها
مترسک فیلسوف
باطله ی ذهنم
Acetaminophen
شاید یک خوناشام
بازگشت کرگدن --> ماوراء ماوراء زیبا
روزهای سیاه من
خط خطی های یک دروغگوی پست فطرت
تفکرات تیغی افقی & عمود بر روبه رو
از تاریکـی ها بیزارم
خودنویس
من یک آدم معمولی ام!
خمیازه های ذهن های مریض
باکره ی آبستن
دلت را خانه ی ما کن
دلم گرفته ازین لحظه لحظه ویرانی
دوست دارم سرما بخورم
اشک هایم را ببوس --->دوستم
23
دوباره برگرد پیشم
آش کشک
دختری که طعم خوشبختی را نچشید
F a r e w e l l
قبرستون زنده ها
افاضات
تکه ابری در آسمون
نوشته امروز من
_____یک وبلاگ ت.خمی_____
تو یا من
امرتات
ویارهای پسری آبستن
یه وجب گــه
اینک انسان
My Dream
فیلسوف احمق
ساعت ها می دوند
i-was-me
دلگیرم از وجود خودم بی حضور تو
فلسفه های سگی
قهوه و سیگار
رقص کلمات آخر شرور
متولد ماه گــــــُــه
گه سگ !!!
ته سیگارهای دختر هار
هذیا گویی های یک فاحشه ی باکره ---> زیباست
گند زده
هـذیـانهـای یـک بیمـار روانـی
دلستر
قالب های نایت اسکین


    تعداد چشم های بسته:

Design by : Night Skin


جدیدترین آهنگها و کد آهنگ

****** ****** ****** ****** لیلی بی مجنون...دختری از تبار زمستون ******