|
رفیق ِ من ، تو راست می گفتی . من هنوز بچه ام . تو راست می گفتی . هنوز خیلی چیز ها مانده که ندیده ام هنوزم خیلی چیز ها مانده که نشنیده ام . خیلی چیز ها … هنوز خیلی مانده تا سرم پر شود از صدای نامجو و خسرو شکیبایی . هنوز خیلی مانده تا واقعا غرق بشوم توی فریاد ِ نامجو . خیلی مانده تا گم بشوم توی طنین ِ صدای شکیبایی . خیلی خیلی مانده تا روز هایی که شعر ِ سپید ِ همه را بفهمم . مانده تا روزی که کلمه به کلمه ی حرف ها را بفهمم . تو راست می گفتی . من هنوز بچه ام . هنوز مانده شب هایی که در خماری بسوزم و بمیرم . هنوز مانده تا معنی " مرگ ِ چندین باره " را بفهمم . مانده … هنوز مانده تا بتوانم "واقعا" چشمانم رو باز کنم مانده تا بتوانم "واقعا" ببینم . واقعا ! هنوز خیلی شب ها پیش ِ رو دارم که لحظه لحظه آتش بگیرم . نه ! کم نداشته ام . اما گویا بس نبوده برایم ! هنوز هم دهانم بود می دهد . بوی شیر میدهد این دهان ِ صاحب مانده ! تو راست می گفتی . هنوز هم کودکانه گریه ام می گیرد . نه به چیز های کودکانه . نه ! فقط گناهم این است که برای چیز های واقعی ، کودکانه می گریم . همین ! هنوز برایم وقت زیاد است . هنوز آن قدر ازدیاد ِ زمان مرا فرا گرفته که نمی فهمم " وقت نداشتن " یعنی چه . آنقدر بچه ام که فکر می کنم زندگی ِ انسان ها دست ِ خودشان است و عیضا ً زمان هایشان . هنوز هم فکر می کنم زمان ساختنی است . نه داشتنی ! مگر نه اینکه میشود بیدار ماند ؟ مگر نه اینکه بیدار ماندیم تمام ِ شب را . مگر نه اینکه تمام ِ شب ها را با هم ماندیم و طی کردیم . که چرا ؟ که روز هایمان پر بود ! مگر نه ؟ گویا که نه ! گفتم که ، تو راست گفتی . بچه تر از آنم که بفهمم زمان دست ِ ما انسان ها نیست . هنوز خیلی کارهای نکرده برایم مانده ، تا انجامشان دهم و بفهمم که همیشه سیاه تر و بد تری هم وجود دارد برای تبدیل شدن . مانده هنوز ضربه هایی که از زندگی بخورم ، تا بفهمم زندگی همیشه می تواند که بد تر و بد تر شود . مانده تا بفهمم که اگر در سکون ایستاده ام ، اگر زندگی ام هیچ تحرکی و موجی ندارد ، باید پروردگار ِ بزرگ را شکر کنم که زندگی را تلخ تر نکرده است . نه اینکه بنشینم ، گله کنم که چرا زندگیم این گونه شده است ! تو راست می گفتی . بچه تر از اونچه که باید می بودم ، بودم و هستم . نه رفیق ِ من ! نه ! اگر گفتم بزرگ شده ام ، برای به پوچی رسیدنم نبود . نه ! اگر ادعا کردم که می فهمم ، برای سیگاری شدنم نبود . نه ! رفیق ! قبل تر ها تو می فهمیدی . اما دیگر تو هم نمی فهمی . البته حق ، گذشتنی نیست . راست می گفتی . هنوز بچه ام . هنوز خیلی مانده تا بفهمم که در رابطه ها مهم عشق نیست . مهم من نیستم . مهم تو نیستی . اصلا هیچ چیزی در این رابطه ی ما بین ِ انسان های متمدن ، مهم نیست . در این رابطه فقط باید "بود" . و فقط هم باید "خووووووب" بود . باید عالی بود تا بشود در اندرون ِ رابطه ماند . وگرنه متلاشی می شود . وگرنه متلاشی می شوی . حق داشتی ! بچه ام هنوز ! بچه ام ! وگرنه می فهمیدم که چرا هیچ کسی با من نیست . نفهمم ! وگرنه از نگاه ِ مردم می فهمیدم که دارند به چشم ِ یک روانی نگاهم می کنند ، یک افسار گسیخته . تو راست می گفتی . من قابل ِ ترحم ام . بسیار ! وگرنه پنهانی ترین درد ِ دلم را فریاد نمی زدم . رفیق ! رفیق ِ سابق بر این ِ من ! تو راست می گفتی . اما چرا این راست را زود تر نگفتی ؟ چندین ماه ، شبانه روز تحملم کردی ، رفیق ! تو ستایشم می کردی !! چه شد ؟ به قدر ِ کافی خوب و صبور نبودم ؟ یا شاید فقط مشکل این بود که "نبودم" ؟ که هیچ بودم ؟ که فقط در رابطه ی مجازی "بودم " ؟ دلم تنگ است . فهمیدنش دشوار نیست . بفهم ! رفیق ِ من بیا و دوباره حرفایم را بخوان و بفهم . همه چیز تنگ شده . اتاقم هم ! جا نمی شوم دیگر آنجا . رفیق ِ من ! کجایی تو ؟ یادت هست گذشته را ؟ گذشته ها را ؟ گذشته های تکرار نشدنی را ؟ نه ! گمانم نمی برد ! به گمانم رفتی که بزرگ شوم ! رفتی که بفهمم من باز "هم " می توانم دل ببندم و باز "هم" کسانی هستند که بشکنند و ببرند و بروند ! راست می گفتی اما تو ! چرا این گونه مشوشم ؟ چون هنوز درک ندارم از این شهری که درش دود تنفس می کنم . وگرنه مانند ِ تو از مردمان و وسعتش هراس می کردم . راست می گفتی . من ، هیچ نمی فهمم . ولی رفیق ِ من ! رفیقک ِ بزرگ ِ من ! اگر خواهان ِ مرگ بودم ، من هم می فهمم . نه ! می دانی ؟ حقیقت را تو کامل گفتی . من هیچ نیستم . هیچ نمی کنم . نه ! من فقط کلاف ِ پیچیده ی زندگی را پیچیده تر می کنم . راست گفتی . من فلسفه نمی فهمم . من فلسفه نمی نویسم . من ، فقط می نویسم . فقط همین ! اما " با مفهوم" نمی نویسم . راست گفتی . من هیچ نبوده ام و هیچ هم نیستم . آخر رفیق ِ من ! اگر بودم که الان و آن زمان ها ، کارم به این نمی رسید . راست گفتی تو ! بچه بودم . بچه بودم که فکر می کردم بیش از حد به هم شبیهیم . بچه بودم ! وگرنه اعتیاد ِ یکسان و طرز ِ فکر ِ هم سو و باور های مشابه و تجربه های یک شکل که و اوضاع ِ خانوادگی ِ حدودا ً یک حالت ، دلیل ِ شباهت نمی شوند . بچه بودم ! وگرنه می فهمیدم برای " با کسی بودن " ، باید همراهی اش کنم ، نه اینکه همراهش باشم . بچه بودم ! رفیق ! تو ببخش ! اگر فکر می کردم که می شود با حرف آرومت کرد ، از بچگیم بود . اگر فکر می کردم که روز ، کسی پیدا می شود که با من بماند ، از کودکی ام بود . اگر فکر می کردم که تو با دیگران ، مثل آسمان هستی با زمین ، از سادگی ام بود . تو ببخش ! نه ! دیگر مهم نیست . هیچ چیز ، هیچ وقت ، برای هیچ کس ، واقعا مهم نیست . بودنت ، بودنم ، نبودنت ، نبودنم ، دیگر مهم نیست . تو راستی می گفتی ! بچه بودم . وگرنه می فهمیدم عشقمان از نئشگی است ، نه از عقل ! می دانی رفیق ؟ تو راست می گفتی . من بچه بودم . یه عدد ِ من نگاه کن . 5 واحد از عدد ِ تو کوچک تر است و کوچکتر می ماند ، برای همیشه ! حق داشتی ، بچه بودم ! اما … اما من هم بلند میشوم ! قد می کشم و مانند ِ بقیه دراز می شوم و همسان ِ عددم ، ادعای فهم می کنم . رفیق ! رفیق ِ من ! ببخش اگر دود ِ سیگارم ، رفت توی گلوی سیگاریت ! ببخش اگر انگشتان ِ کشیده ام ، اذیتت کرد ( حتی برای همان یک بار ) ببخش ! تو که می دانی ! کودک ، همیشه کودکی می کند و بزرگسال ، گاهی ، شاید بکند ! پس ببخش اگر چشمانم ، آزارت داد . ببخش اگر حرفایت را باور کردم . تو ببخش ، اگر که من فکر کردم عاشق شدم ! ببخش اگر باور کردم که تو همیشگی هستی ! ببخش که لحظه های پر بهای تنهایی ات را ، با حضور ِ همیشگی ام ، لکه دار و کثیف کردم . ببخش اگر بودم … اگر قول دادم که تا همیشه برایت می مانم و اگر سر ِ عهدم ایستاده ام ، تو بزرگ باش و ببخش ! می دانم . نگفته ، می دانم که مهم نیست . گفتم که ! هرگز نبوده ! همواره زندگی هدایت شده به طرف ِ چپ ِ ما ! و همچنین آدم ها ! و هم چنین خودمان . رفیق ! رفیق ِ بی من ! رفیقی که دیگر اسم ِ من ، در انتهای اسم ِ محترمت ، نمی چسبد ! تو حق داشتی ! تو راست گفتی . تو ببخش ! تو برو … خسته ام . خسته ! دنیا روی دوشمه و بد تر از قبل داره اذیتم می کنه . این تنهایی ِ لعنتی ! این خماری ِ اعصاب خرد کن ! همشون آدم رو از زندگی سیر می کنه . من که قبلا هم سیر بودم ! دیگه نمی دونم چی قراره بشه . زندگیم بد بود . بد تر شد . بد تر شد . بد تر شد . یک پله مونده تا بشه بدترین . این همه سال گذشت . من نه بزرگ شدم . نه باور کردم که زمان قابلیت ِ برگشت نداره و نه دیدم که این زندگی نمی تونه ازرنی از اینی که هست ، بهتر بشه . سیاهی . سیاهی . سیاهی . به قولی : انگار من رو برای زندگی نساخته ان . + چرک نویس شده در دوشنبه 25 خرداد1388 21:42 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
حس ِ خفگی دارم . دارم میمیرم از کمبود ِ فضا و هوا ، توی دنیایی که دیگرون برام ساختن . به اطرافم که نیگا می کنم ، میبینم هیچی انتخاب ِ من نیست . چه از رنگ ِ وسایل ِ مسخره ی اتاق ِ مسخره ترم ، چه از اتفاقات ِ افتاده ، چه از ... هیچی اون جور که باید باشه نیست . انگار که مدت هاست مُرده ام . و اینا هم همه کابوس های بعد ِ مرگمه . می فهمی ؟ سنگین تر ، وحشتناک تر و غیر ِ قابل ِ تحمل تر از اونن که بتونن واقعی باشن . حس می کنم مُرده ام . کم کم هم دارم می پوسم . دارم متلاشی میشم . این ها استعاره و تشبیه نیست . اینا واقعی ان . این ها اتفاقاتیه که داره سر ِ من می آد . نمی دونم . شاید اون بار که سعی کردم خودم رو بکشم ، واقعا مُرده ام ! هیچ کس چیزی از قوانین ِ بی حساب کتاب ِ این دنیای کثافت چیزی نمی دونه . همه چیز محوه . تاره . نمی فهمم . غرق شدم دیگه . ..... می دونی ؟ یه نظرم زندگی ِ هر کس شبیه ِ یه اتاقه . اتاق ِ هر کس ، به اتاقای دیگه راه داره . یعنی یارو میتونه با بقیه ارتباط داشته باشه ، گاهی هم برای برقراری ِ ارتباط با بعضی افراد ، باید از اتاق ِ آدمای دیگه رد بشه . اما خُب بحث ِ من سر ِ ارتباط ِ اتاق ها به همدیگه نیست . مثه همیشه ، موضوع ِ حرفم تولد و مرگه . این اتاق فقط یه در به بیرون داره . هیچ پنجره ای نیست که بفهمی بیرون از این اتاق ها چه خبره . اون در ، مثه در ِ حیوون های خونگی می مونه ، یعنی لولای یه طرفه داره . یعنی فقط میشه از بیرون بهش وارد شد . نمیشه ازش خارج شد . نیچه یه جمله داره . میگه : به من بگو پیش از تولد کجا بوده ای تا به تو بگویم بعد از مرگ به کجا خواهی رفت . ( خُب ، یا یه چیزی توی همین مایه ها اما با همین مفهوم ) منظورم از گفتن ِ این جمله اینه که زندگی ِ قبل و بعد ِ آدما ، بستگی به باور هاشون داره گرچه که این اندیشه خیلی فانتزیه ، چون اینجوری اختیارات ِ انسان بی حد و مرز تصور میشه ، اما به نظرم درست می آد . اتاق رو می گفتم . وقتی متولد میشی ، بی هیچ اراده ای ، پرت میشی توی این اتاق . بحث ِ محیط ِ اتاق یه بحث ِ خیلی گسترده اس که اصلا الان حوصله ی باز کردنش رو ندارم . پرت میشی این تو ، و کم کم به مرور ِ زمان می فهمی که راه ِ خروج ِ نرمالی برای اتاق وجود نداره . چون مرگت هم دست ِ خودت نیست ، پس میشه در نظر گرفت که همونی که موقع ِ تولد پرتت کرد این تو ، زمان ِ مرگت هم ، بدون ِ کسب ِ اجازه از تو ، از اتاق میارتت بیرون . مبدا و مقصدت نسبت به اتاق ، یک مکانه . اگه بخوام با مثال ِ اسلامی بگم ، میشه اینکه بهشت یا جهنم با عالم زر یکیه . حالا ! خودکشی یعنی چی ؟ یعنی یهو خودت رو بکوبی به اون در ِ یه طرفه . اگه خودکشیت موفق باشه ، خُب نرمالاْ در میشکنه و تو میرسی به محیط ِ بیرون ، محیطی که هیچ تفکری ازش نداریم . و اگه نا موفق باشه ، فقط درت ترک بر میداره و ظاهر ِ اتاقت خراب میشه ، یعنی ظاهرا ْ زندگیت بیریخت میشه ( در حقیقت بیریخت تر میشه ، چون اگه خوب بود که خودکشی صورت نمی گرفت ) این وسط چیزایی هم وجود داره . چیزایی که به در آسیب میزنن . مرگ ِ تدریجی شاید اصطلاح ِ به جایی باشه برای اونایی که میگم . مثلا اعتیاد مثه یه مته میمونه که در رو سوراخ میکنه . راه ِ ورود رو باز می کنه ، اما زمان میبره . ( طول میکشه تا بُکُشه ) اعتیاد یه مثاله . ۱۰۰ ها چیز ِ دیگه هم همین حالت ِ مرگ ِ تدریجی رو داره . به طور ِ مُصطلح گفته میشه که آدم رو می کنه تا بُکُشه ! من نمی دونم چی پرتت کرده توی اتاق . من نمی دونم چرا پرت شدی . من نمی دونم محیطی که قبل از پرت شدن در ِش بودی ، چی بوده و چی میتونه باشه . من نمی دونم چرا این در ِ لعنتی یه طرفه اس . من نمی دونم چرا محیط ِ اتاقی که آدما توش پرت میشن ، آدم به آدم ، متفاوته . من نمی دونم هدف از بودن ِ محدود توی این اتاق چیه . من نمی دونم چرا ما نباید چیزی از محیط ِ خارج بدونیم . من فقط میدونم که گاهی تحمل ِ این اتاق ، سخت تر از حد ِ تصور میشه . من می دونم گاهی این اتاق رنگش عوض میشه ، گاهی میشه سیاه ِ خالص . من می دونم ما می تونیم محیط ِ اتاق رو دست کاری کنیم . من می دونم خراب کردنش ، بسیار بسیار راحت تر از درست چیدنشه . من می دونم گاهی ما آدم ها لازم داریم به اتاق های دیگرون سر بزنیم . من می دونم گاهی لازمه که بی خبر از اتاق ِ یکی بیایم بیرون . من می دونم گاهی آدم ها ، بی خبر از اتاقت می رن بیرون و دنیای اطراف ِ تو رو ترک می کنن . من می دونم باید دلیلی برای همه ی این چیز ها باشه . من می دونم که چیز هایی هست که ما آدم ها توان ِ فهمشون رو ( شاید در یک بازه ی زمانی ِ خاص ) نداریم من می دونم چیزهایی هست که ما آدم ها نمی خوایم که بفهمیمشون . من میدونم حقایقی توی گوشه و کنار ِ این اتاق ها ( زندگی ) پنهونه که هیچ کس علاقه به یافتنش نداره ، چون از تلخ بودنش مطلعه . من می دونم ما آدما گاهاْ میتونیم خیلی احمق باشیم . و من میدونم که ما آدم ها ، گاهی می خوایم که احمق باشیم زیرا توان ِ تحمل ِ بار ِ سنگین ِ واقعیت رو نداریم . و من مطمئنم که چیزای زیادی هست که باید فهمیده بشه تا از این نبودن نجات پیدا کنیم . اما ...
مدت ها نبودم . گیجم . گنگم . متفاوت نوشتم . فقط یه چیز . بدونید من هیچ باوری به اسلام ندارم . پس چیزی از اون برام نگین . فقط بخونید و اگه برای ذهنتون زحمتی نیست ، یه ذره روش فکر کنید . + چرک نویس شده در سه شنبه 12 خرداد1388 6:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|