|
هنوزم دلم می خواد بنویسم .
وقتی مینوشتم و ثبتش می کردم ، حس می کردم سبک شدم . گاهی هم که فاصله ی بین ِ پست هام کوتاه تر میشد ، مدام سبک تر و سبک تر می شدم . اما حالا چی ؟ صادقانه اگه بخوام به موضوع نگاه کنم ، متوجه می شم که اونقدر مغزم آشفته شده که دیگه نمی تونم یه متن ِ ۵-۶ صفحه ای بنویسم و توش به اصل ، وفادار بمونم و خط بیرونی نزنم . بخوام از آب بنویسم ، آخرشم میرسم به پوچی ِ دنیا . بخوام از تنهایی بنویسم ، آخرش باید در به در دنبال ِ مسببش بگردم و اون قدر فحش بار ِش کنم که در ِ وبلاگم رو تخته کنن . اون زمان ها موضوع زیاد بود . گرچه ، هنوزم موضوع زیاده . هنوز میشه بلاگفا رو باز کرد و ساعت ها بی هدف و با یه فکر ِ مشخص تایپ کرد . بیشترین موضوعی که پست هام بهش اختصاص داشتن گروه بندی ِ آدما بود . نمی دونستم چرا این کار رو می کنم اما انجامش می دادم . با کلی تمثیل و تشبیه و هزارتا چیز ِ دیگه ، توضیح میدادم که آدما از جهات ِ گوناگون ، چه جوری میتونن طبقه بندی بشن . اما الان می فهمم چرا این کار رو می کردم . توی اون بازه ی زمانی ، بهم القا شده بود ( فعل ِ مجهول ) که بیش از اندازه عجیبم و بیش از اندازه از آدما دورم . تمام ِ اون دسته بندی ها ، تمام ِ اون توضیح ها فقط برای این بود که به خودم ثابت کنم منم توی یکی از اون گروه ها وجود دارم . مهم نبود که جمعیت ِ آدمای اون گروه چقدر کم و ناچیز باشه ، فقط مهم بود که منم باشم . منم حساب بشم . چقدر احمقانه اس ! نه ؟ یک سال پشت ِ این کامپیوتر نشستم و افکارم رو به بهترین حالتی که می تونستم ریختم اینجا و پشت ِ تک تک ِ اون کلمه ها خودم رو قایم کردم . اما الان دارم ظرف ِ یه پست ، همه چیز رو میریزم بیرون . اون نویسنده ی معقول و منطقی ِ قبلی ِ این وبلاگ کو ؟ والا منم نمی دونم . پیداش کردین بهش سلام ِ من رو هم برسونین و بگین که جای خالیش توی وجودم بدجوری اذیت می کنه . اون همه حرف ، اون همه فکر ، اون همه وقت ، همه اش به هیچی . برام مهم نبود اما همیشه دوست داشتم یه سالگی ِ وبلاگم رو با دست هایم خودم تایپ کنم . و حالا چی شد ؟ روز ِ تولدش ، تنها لغتی که توش پیدا میشد " دائــــِــم الــتـَــعــطـــیــل " بود . همیشه همین بوده . همیشه هم همین خواهد بود . آرزوهای بزرگ و کوچیک ِ آدم ، بیخود و بی جهت خراب میشن . که چی ؟ گاهی آدما خیال می کنن دارن قربانی میدن . قربانی ای در راه ِ هدف ِ برتر ! قصه ، قصه ی آرزوی من و امثال ِ من نیست . مال ِ همه اس . حالا بسته به اینکه یارو اصلا هدف ِ برتری داره یا نه ، نتیجه و فکرش متغیره . اگه دلیلی واسه زندگی داشته باشه ، اگه بدونه چرا داره اکسیژن حروم می کنه ، خـُب میشینه خیلی منطقی با خودش کنار میاد که آره ! اشکال نداره . اما اگه ندونه چرا پرت شده وسط ِ زندگی ای به این کثافتی ، نمی تونه با این مسئله کنار بیاد . و چون به واسطه ی قوانین ِ قشنگ و دوست داشتنی ِ دنیا ، شما به ۹۹ درصد ِ آرزوهات نمیرسی ، پس عاقبت ِ اون گروهی که علت ِ زندگیشون رو نمیدونن میرسه به جایی مثه اینجا ! به نا کجا ! به تیمارستان ! به طرد شدن از جامعه ! محترمانه تر و راحت ترش میشه اینکه حال و روزشون جوری میشه که باعث میشه اونا دیوونه خطاب بشن . سخته واسه ی آدما که بخوان قبول کنن که بیخودی اتکت ِ دیوونه چسبیده روشون . خیلی ها انکارش می کنن . خیلی ها به مسخره میگیرنش . اما هست . اما وجود داره . عقده های ریز و ظریف ِ کودکی ، تلنبار ِ آرزو هایی که هیچ وقت به سر انجام نرسیدن ، کوله پشتی ِ پُر ِ خاطراتی که نمی دونی با یادآوریشون باید زار بزنی یا بخندی ، همه و همه باعث میشن تو بشی آدمی جدا از بقیه . آدمی که اگه یه اینقده جرات داشته باشه ، اولین صفت ِ خودش رو " عجیب " میدونه . همش که چی ؟ که اینکه من دارم سعی می کنم بازم بنویسم . میدونم قلمم اون نیست . میدونم که ذهن و فکر و عقیده ام به کلی عوض شده اما میخوام سعی کنم . . . . سریالی هست که احیانا همه اسمش رو شنیدن : LOST به غیر از اینکه می گم فلسفه ی جالبی رو به نمایش میذاره ، می خوام یه دیالوگ ازش نقل کنم . چارلی چند لحظه قبل از دزدیده شدن ِ کلیر توسط ِ اتان ، میگه : من یه معتاد به هروئین بودم ، اما الان ترک کردم و تمیزم . اگه تونستم اون کار رو بکنم ، پس از پس ِ این هم بر می آم . منم همین رو می گم . مطمئنم کسی اینجا حالیش نمیشه یعنی چی که تمرکزت از دست رفته باشه و نتونی یه متن ِ طولانی و مرتب بنویسی و نوشتن به این سبک و سیاق برات سخت باشه ، اما اگه احیانا کسی فهمید ، بدونه که دوباره انجام دادن ِ این کار خیلی سخته . خیلی ! بعد ِ اون همه وقت . اون همه اتفاق ، اون همه اومد و رفت ، که چی ؟ مثال ِ هروئین برای چی بود ؟ یه ذره نوشته هام رو بالا پایین کن و با چشمای خودت ببین من رو . ببین آدمی که همه چیزش از دست رفت . یا شایدم همه چیزش رو از دست داد . معتاد شد ، سیگاری شد ، شروع به مصرف ِ الکل کرد . این همه لغت رو مصرف کردم که بگم نوشتن سخته . سخته که بدون ِ وجود ِ کسی که باید می بود و می خوند ، بازم نوشت . سخته . عجیب سخته !! + چرک نویس شده در جمعه 21 فروردین1388 17:12 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|