|
نویسنده در جهت ِ رسیدن به آرزوی دیرین ِ خود میباشد
مــــــوقـــــــت ُ الــــتــَــعــــطــــیــــــل شـــُــــد * والا نویسنده الان خودش هم نمی دونه داره چی کار می کنه . زندگی همیشه یه حربه ی جدید توی آستینش داره تا با اون به تو ثابت کنه که همیشه راهی برای بدتر شدن هست . همیشه ! الان زندگی شده یه چیزی تو مایه های هیچی . آرزوی دیرینم هم که رفت به دَرَ ک ! توضیحاتش بمونه واس ِ دل ِ صاب مُرده ی خودم . فعلا تو همون خلاء دارم دست و پا میزنم تا ببینم چی پیش می آد . فقط یه سوالِ مهم : کسی مطلع هست که آیا ( مــرحووم ) مــتولــــّد ِ مــاه ِ گــُــه زنده هست یا نه ؟! + چرک نویس شده در سه شنبه 8 بهمن1387 17:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
اسم ِ پست ِ قبلی رو بذار غلیان ِ احساسات ِ مسخره .
فاز به فاز شدم و کُس نوشتم. خل شدم وقتی آرشیو ِ خودم رو نیگا کردم . اگه وبلاگ ِ یکی دیگه بود ، می گفتم اون وسط مَسط ها نویسنده اش عوض شده . چرا می نویسم ؟ چرا برام مهمه که اینجا همیشه باشه ؟ شاید هم مهم نیست . نمی دونم . گاهی که به این بچه های مسخره نگاه می کنم ، هوس می کنم مثه اونا پاهامو بکوبم زمین و داد بزنم که نمی خوام . اما نمیشه . باید مثه آدم خفه خون گرفت ، نشست و فکر کرد . فکر کرد به راه ِ چاره . مضحکه اما تنها راهی که هست پاک کردن ِ صورت مسئله اس . یا میشه رفت تیمارستان و نبود توی این زندگی . یا میشه مُرد و خلاص شد از تحمل ِ دنیا . تیمارستان که منطقی نیست . اما مرگ همیشه منطقیه . فوق ِ فوقش یه پارچه مشکی میزنن سر در ِ خونه . یه مشت گریه ی الکی و بعدش هم برای راحتی ِ حال ِ باقی ِ آدما ، فراموشی . منطق ِ اثبات شده ی ذهن ِ من ، چقدر برات غیر ِ منطقیه . می دونم . می دونم . شاید تنها چیزی که توی این دنیا می دونم همینه . که من دیوانه ام . دلیلی نمی خوام . دیوونه که دلیل نمی خواد . حتی دیوونگی هم دلیل لازم نداره . .. اولین مطلب رو که اینجا نوشتم ( یادش به خیر ) ، فک کردم به روزی که باید بنویسم اینجا یک ساله شد . احمق بودم . نه اینجا یک ساله شده و نه من عاقل ! هدف از نوشتن چیه ؟ هدف از سنگین کردن ِ این صفحه چیه ؟ دلم پره اما نمی خوام اینجا خالیش کنم . نمی خوام هیچ جایی ، برای هیچ بنی بشری تخلیه اش کنم . تو این پست های آخر یه جمله چقدر تکرار شده : خسته ام ! از تکرار متنفرم . وقتی که حرف تازه ای برای گفتن نیست ، باید خفه شد . این قانون ِ دنیاست اما من ازش پیروی نمی کنم . می نویسم باز . توی تک تک ِ پست های مسخره ام هم این جمله رو تکرار می کنم . انگار قاطی کردم وبلاگ هایم را . مطلب ِ اون رو اینجا می نویسم . اما نه . مهم نوشتن است . اگرچه که مکانش درست نباشد اما چرا ؟ بنویسم که چی بشه ؟ بیای بخونی و بخندی و رد شی ؟ منم دلم خوش باشه که آره ، نوشتم . آپ کردم . . . اَه . لعنت به این دنیا و لعنت به خود درگیری های تموم نشدنی . + چرک نویس شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 18:49 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
شاید خواننده های قدیمی دخترک رو یادشون باشه
اما نه . هیچ خواننده ایم اون قدر ها قدیمی نیست که پست های اول ، دومم رو یادش بیاد . دخترک ، شخصیت ِ نوشته هام بود . تنها شخصیت ِ نوشته هایی که نویسندشون بعد از مدت ها دست به قلم نبردن ، خلقش کرد تا خودش رو بی هیچ نشونی ای به تصویر بکشه . نویسنده ای که پر بود از وقت و حوصله و ادبیات و شاید کمی استعداد . نویسنده ای که می نوشت و با نوشتنش آروم می شد . حس می کرد با هر کلمه ، بار ِ سنگین ِ روی دوشش سبک تر میشه . برو به پست های اولین ماه ، اسفند ِ ۸۶ . و بخون شرح ِ حال ِ دخترکی رو که با کلی استعاره و مجاز ، داشت عشق گدایی می کرد . حالا این بار اون دختر ، نشسته روی سکوی گوشه ی خیابون . تکیه داده به کیوسک ِ فروش ِ بلیط ِ اتوبوس و خیره خیره نگاه می کنه به مردکی که بساطش رو گوشه ی خیابون پهن کرده و سنتور میزنه . گاه گاهی مردمی که دارن با عجله رد میشن ، توجهشون به صدای موزون ِ سنتور جلب میشه و دست می کنه تو جیبشون و یه پولی اِخ می کنن جلوی مرد . دخترک نشسته . کیفش رو از ترس ِ دزد ها محکم نگه داشته . روسریش رو به خاطر ِ گشت ِ ارشادی که چندتا خیابون پایین تر دیده بود مدام میکشه جلو . سیگار میکشه و به اون مردک نگاه می کنه . نگاه می کنه اما سعی می کنه نبینه . سعی می کنه نفهمه . نبینه نگاه ِ مردمی رو که رد میشن و با هر نگاهشون میخوان خوار مادر ِ دخترک رو به فحش بکشن . نفهمه ترحم و نفرتی رو که مردم رو صورتش تُف می کنن . فقط نشسته ، سیگار می کشه و فکر می کنه . به خودش . به اینکه چی به سرش اومده که به این روز افتاده . سیگارش تموم میشه و یکی دیگه روشن می کنه . هوا تاریکه و سرد . دخترک می لرزه و سیگار می کشه و فکر می کنه به دنیا . به این مردم . به زندگیش که به گــُه کشیده شده ( به کار بردن ِ کلمه ی گـُه بی دلیل نیست ) فکر می کنه . فکر می کنه . فکر می کنه . لعنت میفرسته به این دنیا . غرق میشه تو صدای موسیقی . تو خودش جمع میشه تا سرما بیشتر از این نابودش نکنه . دست ِ آزادش رو میذاره لای پاهاش تا نبینه لرزشش رو . به خاطره هاش فکر می کنه . چشماش خیس میشه . اشکاش رو پاک می کنه و لبخند می زنه . سیگارش تموم میشه و یکی دیگه روشن می کنه . به مردم نگاه می کنه . هر لحظه این احتمال رو میده که یکی یه پولی هم جلو پای این بندازه یا اینکه بیاد جلو و قیمت بگیره برای یه شب ! دخترک زمان ِ نسبتا ً کمی رو اونجا نشسته بود اما وقتی از اون جا بلند شد و رفت ، تازه فهمید که جا مونده . خودش بین ِ صدای سنتور و دود سیگارش و نگاه ِ مردم جا موند . رفت اما خالی رفت . به چند ساعت قبل فکر می کرد . به اینکه آیا واقعا تخم ِ خودکشی داره یا نه . شاید همون شب بلاخره حسابش رو با خودش صاف کرد . اما جا موند . خودش جا مونده بود . اما کسی نبود که بفهمه . همون موقع ها بود که فهمید کسی نیست که نبود ِ دخترک ، اذیت بشه . بـــــــــــُــــریـــــــــــــــــــــد . . . . جا موندم . خسته ام . خالی ام . متاسفم از تجربه ی دنیا . د ِگـــَـــر هـــیــچ نـِـمـــی خـــــــــواهــَــم اَزیــــن دارالمَــــــــــــــجـــــانــــیـــن جـــُــز مــــَــرگــــــــــ ... + چرک نویس شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 18:3 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|