تبليغاتX
خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

توان و حوصله ای برای نوشتن ندارم

اما بازم به رسم ِ قدیم می نویسم .

دوباره مدادم رو میگیرم دستم و از سر شروع می کنم به اعتراض .

بر خلاف ِ همیشه ، بدون هیچ موضوع .

بدون اندکی دلخوشی .

جمله ای هست که همه با اشاره به استعاره اش به کارش می برن

اما من کارم از استعاره گذشته .

وقتی می گم : دنیام داره تیره و تیره تر میشه ،

یعنی واقعا وقتی چشمام رو باز می کنم

فقط سیاهی می بینم .

شاید هم تبدیل شدم به منبع انرژی ِ منفی .

حتی نگاهم هم این انرژی رو منتقل می کنه .

که البته نظریه ی چرتیه .

رفیقم می گه من توی وجود ِ تو تضاد می بینم .

من مدت هاست که گفتم حتی خودم هم با خودم تضاد دارم .

دیگه نمی فهمم تو دنیا چه خبره .

یادش بخیر .

می شستم شب به شب فکر می کردم و

مطلب می نوشتم .

بعد از بینشون انتخاب می کردم .

اما الان خالی ام .

تهی ِ تهی .

حتی خالی تر از لوله ی در بسته ای که درونش خلاء حاکمه .

دیگه کی می فهمه چرا ۲۴ ساعته دارم هر هر می خندم .

کی می فهمه اگه این لبخند رو نزنم رسما می شم سنگ .

بی هیچ احساس . بی هیچ ابراز احساسات و پر از خشم .

قبل تر ها حد اقل اعصابم این قدر تخمی نبود .

اما الان اونم از دستم رفته .

چه کنم ؟

چی کار می تونم بکنم ؟

همش شده علامت سوال .

حتی سیگارم هم موقع سوختن روش شکل ِ علامت سوال درست میشه .

خسته ام .

کارم از مرخصی گرفتن از زندگی گذشته .

آرامش می خوام .

بر عکس ِ بقیه من سکون می خوام .

بسه هر چی سگ دو زدم واسه این زندگی ِ لعنتی .

دوست داشتم زندگیم بشه مثه داستان های بچه ها .

قهرمان ِ داستان از سمت ِ شرقی ِ زمین میره توی یه سوراخ ،

میره و میره و میره .

وقتی غرق شد توی عمق ِ سوراخ ،

یهو از سمت ِ غربی ِ کره ی زمین می آد بیرون و دوباره به نور می رسه .

اما نمیشه .

الان حتی دیگه این آرزوی مسخره رو هم ندارم .

اصلا آرزو چیه ؟

کیلو چنده ؟

چند تا اسکناس سبز و آبی باید پیاده بشی تا بهت آرزو بدن ؟

امید چطور ؟

چند سال باید جون بــِکنی تا بهت یه مثقال امید بدن ؟

هان ؟

دارم چرت و پرت می گم ؟

بذار بگم .

مگه همه باید همیشه باب ِ میل ِ تو بنویسن ؟

اگه خوشت نیومد هم کافیه فقط یه فحش ِ زیر لبی بدی و پنجره رو ببندی . مگه نه ؟

اینه رسم ِ این دنیا .

ما آدما به هر جا وارد میشیم گه می زنیم بهش .

حتی توی این دنیای مجازی هم بازم همون آدمای آشغالی ایم که بودیم .

هوی . بهت بر خورد ؟ میگی چی کار کنم ؟

برات شعر ِ حافظ بنویسم تا خوشت بیاد ؟

یا می خوای مطلب ِ عاشقانه کپی پــِیست کنم ؟

تازه اون جوری می تونی بدون ِ عذاب وجدان نظر بذاری که  " چه قشنگ می نویسی ، به منم سر بزن "

مگه نه ؟

میبینی ؟

معلوم نیست تعداد ِ این خواننده ها چه توفیری تو حال ِ یارو داره که این قدر خفت رو به جون می خره

و واسه دونه دونه ی وبلاگ ها این نظر رو پـــِیست می کنه .

بریدم دیگه .

در و دیوار واسم تنگ شده .

جا نمیشم تو این دنیای لعنتی .

بذار بگم . تحملم کن .

گرچه ، نمی خوای هم نکن .

بذار بگم تا شاید خالی بشم .

ننوشتن باعث شده سَبک ِ نوشتنم از ذهنم بره .

دارم کـُس می گم دیگه .

نوشتن این قدر ها هم سخت نیست .

خوب نوشتن سخته .

اینم به سبک ِ جملات ِ قصار ِ قدیم .

به یاد اون پست ِ قانون ِ فیزیک که اون موقع ها اصلا خواننده ای نبود که بخونتش .

بازم گرفتار ِ این قلمم .

چی بگم ؟ ( چه قد از این جمله بدت می آد رفیق ِ گه ِ من )

پر شدم .

دائم السَگ شدم .

دارم پاچه ی زمین و زمان رو توی یه لحظه می گیرم .

مگه قراره اینجا از این قاعده مستثناء باشه ؟

دنیام فرو ریخته دیگه .

ولش کن . این جمله های ادبی به کارم نمی آد .

زندگی به چیز رفته و تموم .

اینه حرفم .

دقیقا دردم همینه .

به چیزم که مسببش خودمم .

چی بگم ؟

آدم ِ سگ که نمی آد محترم بنویسه .

کارم شده اینکه هر دری وری ای می خوام می گم و آخرشم می گم ببخش .

خودم رو هم بزنم به خوش خیالی که آره ، یارو به دل نگرفت .

.

نــَگین که باز دارم اشتباه طبقه بندی می کنم . بذارین بگم .

تنها کاری که تو زندگیم بلدم همین نوشتنه . حتی حرف هم دیگه نمی تونم بزنم .

آدما رو می خوام بازم دسته بندی کنم .

به یاد گذشته ها ! ( رفیقم ، چه خوب گفتی که هر روز بد تر از دیروز )

دسته ی اول : آدمایی که مشابه قدر ِ مطلق اند

دسته ی دوم : آدمایی که مشابه قدر ِ مطلقی ان که بیرونش یه منفی اضافه شده .

دسته ی سوم : همون قشر ِ خاکستری ای که همیشه میرینن به تقسیم بندی های دقیق .

.

.

دسته ی اول ----> آدمایی که ما بهشون میگیم خوش بین .

هر اتفاقی که واسشون بیفته ، در نظر اونا مثبت جلوه می کنه .

فرقی نمی کنه که بار ِ اتفاق ِ افتاده ،

زیر ِ صفره یا بالای صفر ( منفیه یا مثبت ) ( به قول شازده کوچولوی بزرگ ، آدم بزرگا همیشه نیاز به توضیح دارن )

این دسته همیشه توی زندگیشون موفقن .

حتی اگه نون ِ شب نداشته باشن ، بازم احساس ِ رضایت می کنن و

بدون ِ هیچ اعتراضی ، برای بهتر و بهتر شدن تلاش می کنن .

میگی من چی کار کنم که از این گروه نیستم ؟؟

.

دسته ی دوم ----> این آدما رو بدبین می نامیم اصولا .

آدمی که هر چی بهش بگی ، منفی برداشت می کنه .

هر اتفاقی رو بد تعبیر می کنه .

حتی اگه یه اتفاق ِ خوب هم براش بیفته ،

میگه که پشت ِ هر خنده ، گریه اس .

پس بازم ناراحت میشه و غر می زنه .

این آدما اگه به همین راه ادامه بدن اصلا و ابدا امکان نداره که احساس ِ خوشبختی بکنن

و شاد زندگی کنن و کپه شون رو بذارن .

تنها راهش اینه که دیدشون رو عوض کنن .

یا تبدیل بشن به همون قشر ِ سفید ِ دسته ی اول

یا بشن جزو ِ مسخره های خاکستری .

در اصل مهم نیست که وجود ِ اون منفی تقصیر ِ خودشونه یا آدمای دیگه

به هر حال حاصل منفی در می آد .

لالایی بلدم اما خوابم نمی بره .

می دونم .

.

دسته ی سوم ----> خاکستری ها اسم ِ دیگه ای ندارن .

در حقیقت نقششون توی زندگی ِ خودشون در حد ِ همون مگسی ِ که کنار دستشون ویز ویز می کنه .

خاکستری یعنی تابع ِ محیط .

یعنی آدمی که فکرش رو خاموش کرده و داره اتومات به زندگی ادامه میده .

نکته ای که هست اینه که

خاکستری بودن اصلا بد نیست ، بلکه لذت بخش هم هست

اما کنار ِ خاکستری ها بودن و متهم به تحمل کردن ِ اونا شدن ، برابر ِ با عذاب ِ جنهم ِ مثلا واقعی ِ خدا .

خواننده ،

جون ننه ات بفهم وقتی میگی من خاکستری ام بهم بر می خوره .

گرچه که الان اونم مهم نیست .

در حقیقت بهم بر می خورد اما الان مهم نیست . دیگه مهم نیست .

..

..

ای توی روح ِ این زندگی و خدای عادلش که

آدما رو به این روز میندازه .

آهای آدمای ریشو ،

واسه این دیگه چه بهونه ای دارین ؟

خدا عذاب میده تا بهش نزدیک تر بشیم ؟

مگه اونم مثه شما بیمار ِ روانیه ؟ ( یا مثلا مثه من ؟ )

میگی می خواد عذابت رو تو این دنیا بکشی تا اون دنیا

یه راست بفرستدت بهشت ؟

اول که ریدم به بهشتتون .

دوم اینکه مگه خدا عقده ی عذاب داره ؟

..

اثبات ِ معاد : چون خدا گفته شما باید کار ِ خوب بکنین پس باید یه بهشتی هم باشه که

تلافی ِ مشروب هایی که اینجا نخوردین رو ،

سر ِ جوب های اون در بیارین .

.

.من - تو - او - ما - شما - ایشان

.

پر واضحه که این نوشته ها به مذاق ِ هیچ کس خوش نمی آد .

من اینجا آزادم . می خوام لا اقل از آزادیم بهره ببرم .

من که زندانی ِ زندگی ِ کوفتیم هستم .

بذار اکسیژن ِ آزاد ِ اینجا رو تنفس کنم .

البته اگه تنفس کردن رو هم فراموش نکرده باشم .

 

+ چرک نویس شده در سه شنبه 28 آبان1387 22:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


زندگی شبیه یه کلاس ِ هندسه اس .

تو حکم ِ مسئله رو داری .

تو می دونی که محکومی به زندگی کردن .

تو می دونی که ناخواسته محکومی به بودن .

تو حتی اگه وانمود کنی که نمی دونی ، اما بازم می دونی که تو جریان ِ زندگیت ،

بی اهمیت ترین چیز ،

تو و اراده ی توئه .

تو می دونی که سرنوشت زورش از تو بیشتره .

مگه سرنوشت دست ِ خدا نیست ؟

پس این اثبات می کنه که زور خدا از تو بیشتره .

این اثبات می کنه که زندگی ما حاصل ِ زورگویی ِ پنهان ِ خداست .

تو می دونی که پاشنه ی این دنیای لعنتی هیچ وقت روی پایه ی عدالت و درستی نچرخیده .

تو بدون ِ هیچ آموزشی ،

می دونی که اینجا تو فقط یه بازیگری .

می دونی که خدای رحمان و رحیمت ، بهت گفته با هر غلطی که بکنی ،

جهنم رو به خودت نزدیک تر می کنی .

اینا همه حکم ان .

فرض مسئله فقط بی قانونی ِ این دنیاس .

این توئی که باید بشینی این حکم ها رو به ترتیب اثبات کنی ،

تا بتونی از بینشون یه رابطه ی درست و قانون مند در بیاری .

میگی این جا ، جای روز و شب عوض شده .

میگی توی شب ِ تاریک ، وقتی میشینی و فکر می کنی ،

دنیا برات از روز هم روشن تر میشه ؟

بی دلیل که نمی تونی این رو بگی .

باید بشینی رابطه اش رو پیدا کنی ، واسه ذهنت توضیحش بدی و نتیجه گیری ِ نهایی رو انجام بدی .

و در آخر تو فقط تونستی اثبات کنی که آره ، دنیا جیزه .

نباید بهش فکر کرد وگرنه مثل ِ اسید ، شادی و امیدت رو نابود می کنه .

که چی بشه ؟

این همه تلاش و وقت و بد بختی برای اینکه بشینی به خودت اثبات کنی که

بدبختی و با گذشت ِ هر ثانیه هم داری بد بخت تر و غرق تر میشی ؟

گرچه که ،

اثباتش لازمه .

تو تا ندونی که جات روی صفحه ی شطرنجی ِ سیاه سفید ِ دنیا کجاست ،

نمی تونی با اطمینان هیچ حرفی بزنی  .

حالا وقتی که برات اثبات شد که

تو محکومی به زندگی توی این زندانی که ورود و خروجش از خواست ِ تو خارج بوده ،

اون وقت تازه می فهمی که چقدر حقیر و بد بختی .

وقتی توی غم غرق بشی ،

دوباره ذهنت شروع می کنه به فعالیت .

شروع می کنه به اثبات ِ اصول ِ دیگه ی این دنیا .

و با اثبات شدن ِ اونا ،

تو باز هم غرق تر ، مشکی تر و نابود تر میشی .

همینه که می گم دنیا مثه یه دایره اس .

تو یه روزی ، یه جایی ، به طور ِ خیلی ناخواسته واردش شدی و

شروع کردی به چرخیدن .

با افزایش ِ تعداد ِ سال های عمرت ،

سرعت ِ چرخـِشـِت هم بیشتر میشه .

تا آخرش به جایی میرسی که نمی تونی تحمل کنی و اون وقت نفله میشی .

نفله . نفله ی نفله .

.

.

پ.ن :

زیباترین آرزوم اینه که تاریخ ِ تولد و مرگم یکی باشه .

امروز اولین روز ِ ماه ِ آبان بود .

به جای کادوی تولدی که همیشه ازش گریزون بودم ،

برام دعا کن که روز ِ بیست و دوم ِ این ماه ،

تمام فاصله ها از ما بین ِ من و جهنمم برداشته بشه و

منم مثه بقیه ی مرده ها ،

برم جهنم .

دعا کن که a.s.a.p برم .

..

   1 As soon as possible

+ چرک نویس شده در چهارشنبه 1 آبان1387 21:2 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینم یه وبلاگ مثه بقیه ی وبلاگ ها با یه نویسنده که درست عین بقیه اینجا رو با یه دفتر خاطرات خط خطی اشتباه گرفته ولی تنها با یک تفاوت , من می نویسم تا بقیه بخونن و بدونن که سیاه بودن هنوز هم در عین سفید بودن امکان داره ( این مال ِ قدیم بود . نه ، حقیقتا امکان نداره )
اسم اینجا یه کمی دچار تغییرات شده . هرکی تو مرامش بود ، اسمم رو توی لینکش درست کنه و راستی ، گاها پیش می آد که برای خوندن بعضی قسمت ها به چشم بصیرت نیاز باشه چون با رنگ مشکی می نویسم تا هر کی که دلش خواست بخونه .


لابی اصلی دیوانه خانه
یاهو نامه ی من


تیکه های خوندنی

تعریف جهنم !
قوانین درست و شیرین آقای مورفی
How To Stop Cutting Yourself
بقیه ی خوندنی ها


طومار خاطرات

آبان 1388

خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



مجازکده های دیگر

فیلتـــر شکن
مطرود--->فیلتـر باز شده
جمله های انگلیسی
خودم
خودم
نا نوشته های مکتوب
عکس های جالب و دیدنی
بهار اشعار
خط خطی های من
برنامه ی موبایل و کامپیوتر
دخترمرداد-->قشنگ
لجن نامه--->ماوراء قشنگ
اولین دونه ی برف
کفشدوزک بدون کفش
شعر نو گفته های من
غم تنهایی
عقرب سفید
گربه های وحشی
آرزو و لبخند
به مرگ خداییش راضیم
استخوان خوک و دست های جذامی
بیراهه--->دوست خوبم
غریبی آشنا
دیوونه ی تنها
I AlWaYs sTopPed My SelF ...Odd GiRl
دیوانه ترین دختر دنیا
ATLANTA
زمستونی که توی قلب شکستم خونه کرده
همیشه محکوم
آخرین بوسه
دست نوشته های یک درخت آدامس
بی خیال
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
سالهای بلند من بی تو
شبی بارانی
سیب ترش
دیگه دیدنم محـــــاله
ContraDiction
شاد افسرده
نیمه شب
تنهای تنها
ورود با کفش های سیاه ممنوع
گیلاس آبی
روزگار پاییزی--->زیباست
کــــــلاغ سیــــــــــــاه
دخترک باکـره
دست نوشته های آخرین دیوانه
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند
خاطرات فاحـشه کوچولو
گربه سگ
غزل مرگ
...با من از مرگ بگو...
و اینک ، آخر دنیا
یادداشت ها یک شعله ی خاموش
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست
روزنوشت های یک فیلسوف تنها
مترسک فیلسوف
باطله ی ذهنم
Acetaminophen
شاید یک خوناشام
بازگشت کرگدن --> ماوراء ماوراء زیبا
روزهای سیاه من
خط خطی های یک دروغگوی پست فطرت
تفکرات تیغی افقی & عمود بر روبه رو
از تاریکـی ها بیزارم
خودنویس
من یک آدم معمولی ام!
خمیازه های ذهن های مریض
باکره ی آبستن
دلت را خانه ی ما کن
دلم گرفته ازین لحظه لحظه ویرانی
دوست دارم سرما بخورم
اشک هایم را ببوس --->دوستم
23
دوباره برگرد پیشم
آش کشک
دختری که طعم خوشبختی را نچشید
F a r e w e l l
قبرستون زنده ها
افاضات
تکه ابری در آسمون
نوشته امروز من
_____یک وبلاگ ت.خمی_____
تو یا من
امرتات
ویارهای پسری آبستن
یه وجب گــه
اینک انسان
My Dream
فیلسوف احمق
ساعت ها می دوند
i-was-me
دلگیرم از وجود خودم بی حضور تو
فلسفه های سگی
قهوه و سیگار
رقص کلمات آخر شرور
متولد ماه گــــــُــه
گه سگ !!!
ته سیگارهای دختر هار
هذیا گویی های یک فاحشه ی باکره ---> زیباست
گند زده
هـذیـانهـای یـک بیمـار روانـی
دلستر
قالب های نایت اسکین


    تعداد چشم های بسته:

Design by : Night Skin


جدیدترین آهنگها و کد آهنگ

****** ****** ****** ****** لیلی بی مجنون...دختری از تبار زمستون ******