|
توان و حوصله ای برای نوشتن ندارم
اما بازم به رسم ِ قدیم می نویسم . دوباره مدادم رو میگیرم دستم و از سر شروع می کنم به اعتراض . بر خلاف ِ همیشه ، بدون هیچ موضوع . بدون اندکی دلخوشی . جمله ای هست که همه با اشاره به استعاره اش به کارش می برن اما من کارم از استعاره گذشته . وقتی می گم : دنیام داره تیره و تیره تر میشه ، یعنی واقعا وقتی چشمام رو باز می کنم فقط سیاهی می بینم . شاید هم تبدیل شدم به منبع انرژی ِ منفی . حتی نگاهم هم این انرژی رو منتقل می کنه . که البته نظریه ی چرتیه . رفیقم می گه من توی وجود ِ تو تضاد می بینم . من مدت هاست که گفتم حتی خودم هم با خودم تضاد دارم . دیگه نمی فهمم تو دنیا چه خبره . یادش بخیر . می شستم شب به شب فکر می کردم و مطلب می نوشتم . بعد از بینشون انتخاب می کردم . اما الان خالی ام . تهی ِ تهی . حتی خالی تر از لوله ی در بسته ای که درونش خلاء حاکمه . دیگه کی می فهمه چرا ۲۴ ساعته دارم هر هر می خندم . کی می فهمه اگه این لبخند رو نزنم رسما می شم سنگ . بی هیچ احساس . بی هیچ ابراز احساسات و پر از خشم . قبل تر ها حد اقل اعصابم این قدر تخمی نبود . اما الان اونم از دستم رفته . چه کنم ؟ چی کار می تونم بکنم ؟ همش شده علامت سوال . حتی سیگارم هم موقع سوختن روش شکل ِ علامت سوال درست میشه . خسته ام . کارم از مرخصی گرفتن از زندگی گذشته . آرامش می خوام . بر عکس ِ بقیه من سکون می خوام . بسه هر چی سگ دو زدم واسه این زندگی ِ لعنتی . دوست داشتم زندگیم بشه مثه داستان های بچه ها . قهرمان ِ داستان از سمت ِ شرقی ِ زمین میره توی یه سوراخ ، میره و میره و میره . وقتی غرق شد توی عمق ِ سوراخ ، یهو از سمت ِ غربی ِ کره ی زمین می آد بیرون و دوباره به نور می رسه . اما نمیشه . الان حتی دیگه این آرزوی مسخره رو هم ندارم . اصلا آرزو چیه ؟ کیلو چنده ؟ چند تا اسکناس سبز و آبی باید پیاده بشی تا بهت آرزو بدن ؟ امید چطور ؟ چند سال باید جون بــِکنی تا بهت یه مثقال امید بدن ؟ هان ؟ دارم چرت و پرت می گم ؟ بذار بگم . مگه همه باید همیشه باب ِ میل ِ تو بنویسن ؟ اگه خوشت نیومد هم کافیه فقط یه فحش ِ زیر لبی بدی و پنجره رو ببندی . مگه نه ؟ اینه رسم ِ این دنیا . ما آدما به هر جا وارد میشیم گه می زنیم بهش . حتی توی این دنیای مجازی هم بازم همون آدمای آشغالی ایم که بودیم . هوی . بهت بر خورد ؟ میگی چی کار کنم ؟ برات شعر ِ حافظ بنویسم تا خوشت بیاد ؟ یا می خوای مطلب ِ عاشقانه کپی پــِیست کنم ؟ تازه اون جوری می تونی بدون ِ عذاب وجدان نظر بذاری که " چه قشنگ می نویسی ، به منم سر بزن " مگه نه ؟ میبینی ؟ معلوم نیست تعداد ِ این خواننده ها چه توفیری تو حال ِ یارو داره که این قدر خفت رو به جون می خره و واسه دونه دونه ی وبلاگ ها این نظر رو پـــِیست می کنه . بریدم دیگه . در و دیوار واسم تنگ شده . جا نمیشم تو این دنیای لعنتی . بذار بگم . تحملم کن . گرچه ، نمی خوای هم نکن . بذار بگم تا شاید خالی بشم . ننوشتن باعث شده سَبک ِ نوشتنم از ذهنم بره . دارم کـُس می گم دیگه . نوشتن این قدر ها هم سخت نیست . خوب نوشتن سخته . اینم به سبک ِ جملات ِ قصار ِ قدیم . به یاد اون پست ِ قانون ِ فیزیک که اون موقع ها اصلا خواننده ای نبود که بخونتش . بازم گرفتار ِ این قلمم . چی بگم ؟ ( چه قد از این جمله بدت می آد رفیق ِ گه ِ من ) پر شدم . دائم السَگ شدم . دارم پاچه ی زمین و زمان رو توی یه لحظه می گیرم . مگه قراره اینجا از این قاعده مستثناء باشه ؟ دنیام فرو ریخته دیگه . ولش کن . این جمله های ادبی به کارم نمی آد . زندگی به چیز رفته و تموم . اینه حرفم . دقیقا دردم همینه . به چیزم که مسببش خودمم . چی بگم ؟ آدم ِ سگ که نمی آد محترم بنویسه . کارم شده اینکه هر دری وری ای می خوام می گم و آخرشم می گم ببخش . خودم رو هم بزنم به خوش خیالی که آره ، یارو به دل نگرفت . . نــَگین که باز دارم اشتباه طبقه بندی می کنم . بذارین بگم . تنها کاری که تو زندگیم بلدم همین نوشتنه . حتی حرف هم دیگه نمی تونم بزنم . آدما رو می خوام بازم دسته بندی کنم . به یاد گذشته ها ! ( رفیقم ، چه خوب گفتی که هر روز بد تر از دیروز ) دسته ی اول : آدمایی که مشابه قدر ِ مطلق اند دسته ی دوم : آدمایی که مشابه قدر ِ مطلقی ان که بیرونش یه منفی اضافه شده . دسته ی سوم : همون قشر ِ خاکستری ای که همیشه میرینن به تقسیم بندی های دقیق . . . دسته ی اول ----> آدمایی که ما بهشون میگیم خوش بین . هر اتفاقی که واسشون بیفته ، در نظر اونا مثبت جلوه می کنه . فرقی نمی کنه که بار ِ اتفاق ِ افتاده ، زیر ِ صفره یا بالای صفر ( منفیه یا مثبت ) ( به قول شازده کوچولوی بزرگ ، آدم بزرگا همیشه نیاز به توضیح دارن ) این دسته همیشه توی زندگیشون موفقن . حتی اگه نون ِ شب نداشته باشن ، بازم احساس ِ رضایت می کنن و بدون ِ هیچ اعتراضی ، برای بهتر و بهتر شدن تلاش می کنن . میگی من چی کار کنم که از این گروه نیستم ؟؟ . دسته ی دوم ----> این آدما رو بدبین می نامیم اصولا . آدمی که هر چی بهش بگی ، منفی برداشت می کنه . هر اتفاقی رو بد تعبیر می کنه . حتی اگه یه اتفاق ِ خوب هم براش بیفته ، میگه که پشت ِ هر خنده ، گریه اس . پس بازم ناراحت میشه و غر می زنه . این آدما اگه به همین راه ادامه بدن اصلا و ابدا امکان نداره که احساس ِ خوشبختی بکنن و شاد زندگی کنن و کپه شون رو بذارن . تنها راهش اینه که دیدشون رو عوض کنن . یا تبدیل بشن به همون قشر ِ سفید ِ دسته ی اول یا بشن جزو ِ مسخره های خاکستری . در اصل مهم نیست که وجود ِ اون منفی تقصیر ِ خودشونه یا آدمای دیگه به هر حال حاصل منفی در می آد . لالایی بلدم اما خوابم نمی بره . می دونم . . دسته ی سوم ----> خاکستری ها اسم ِ دیگه ای ندارن . در حقیقت نقششون توی زندگی ِ خودشون در حد ِ همون مگسی ِ که کنار دستشون ویز ویز می کنه . خاکستری یعنی تابع ِ محیط . یعنی آدمی که فکرش رو خاموش کرده و داره اتومات به زندگی ادامه میده . نکته ای که هست اینه که خاکستری بودن اصلا بد نیست ، بلکه لذت بخش هم هست اما کنار ِ خاکستری ها بودن و متهم به تحمل کردن ِ اونا شدن ، برابر ِ با عذاب ِ جنهم ِ مثلا واقعی ِ خدا . خواننده ، جون ننه ات بفهم وقتی میگی من خاکستری ام بهم بر می خوره . گرچه که الان اونم مهم نیست . در حقیقت بهم بر می خورد اما الان مهم نیست . دیگه مهم نیست . .. .. ای توی روح ِ این زندگی و خدای عادلش که آدما رو به این روز میندازه . آهای آدمای ریشو ، واسه این دیگه چه بهونه ای دارین ؟ خدا عذاب میده تا بهش نزدیک تر بشیم ؟ مگه اونم مثه شما بیمار ِ روانیه ؟ ( یا مثلا مثه من ؟ ) میگی می خواد عذابت رو تو این دنیا بکشی تا اون دنیا یه راست بفرستدت بهشت ؟ اول که ریدم به بهشتتون . دوم اینکه مگه خدا عقده ی عذاب داره ؟ .. اثبات ِ معاد : چون خدا گفته شما باید کار ِ خوب بکنین پس باید یه بهشتی هم باشه که تلافی ِ مشروب هایی که اینجا نخوردین رو ، سر ِ جوب های اون در بیارین . . . . پر واضحه که این نوشته ها به مذاق ِ هیچ کس خوش نمی آد . من اینجا آزادم . می خوام لا اقل از آزادیم بهره ببرم . من که زندانی ِ زندگی ِ کوفتیم هستم . بذار اکسیژن ِ آزاد ِ اینجا رو تنفس کنم . البته اگه تنفس کردن رو هم فراموش نکرده باشم . + چرک نویس شده در سه شنبه 28 آبان1387 22:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
زندگی شبیه یه کلاس ِ هندسه اس .
تو حکم ِ مسئله رو داری . تو می دونی که محکومی به زندگی کردن . تو می دونی که ناخواسته محکومی به بودن . تو حتی اگه وانمود کنی که نمی دونی ، اما بازم می دونی که تو جریان ِ زندگیت ، بی اهمیت ترین چیز ، تو و اراده ی توئه . تو می دونی که سرنوشت زورش از تو بیشتره . مگه سرنوشت دست ِ خدا نیست ؟ پس این اثبات می کنه که زور خدا از تو بیشتره . این اثبات می کنه که زندگی ما حاصل ِ زورگویی ِ پنهان ِ خداست . تو می دونی که پاشنه ی این دنیای لعنتی هیچ وقت روی پایه ی عدالت و درستی نچرخیده . تو بدون ِ هیچ آموزشی ، می دونی که اینجا تو فقط یه بازیگری . می دونی که خدای رحمان و رحیمت ، بهت گفته با هر غلطی که بکنی ، جهنم رو به خودت نزدیک تر می کنی . اینا همه حکم ان . فرض مسئله فقط بی قانونی ِ این دنیاس . این توئی که باید بشینی این حکم ها رو به ترتیب اثبات کنی ، تا بتونی از بینشون یه رابطه ی درست و قانون مند در بیاری . میگی این جا ، جای روز و شب عوض شده . میگی توی شب ِ تاریک ، وقتی میشینی و فکر می کنی ، دنیا برات از روز هم روشن تر میشه ؟ بی دلیل که نمی تونی این رو بگی . باید بشینی رابطه اش رو پیدا کنی ، واسه ذهنت توضیحش بدی و نتیجه گیری ِ نهایی رو انجام بدی . و در آخر تو فقط تونستی اثبات کنی که آره ، دنیا جیزه . نباید بهش فکر کرد وگرنه مثل ِ اسید ، شادی و امیدت رو نابود می کنه . که چی بشه ؟ این همه تلاش و وقت و بد بختی برای اینکه بشینی به خودت اثبات کنی که بدبختی و با گذشت ِ هر ثانیه هم داری بد بخت تر و غرق تر میشی ؟ گرچه که ، اثباتش لازمه . تو تا ندونی که جات روی صفحه ی شطرنجی ِ سیاه سفید ِ دنیا کجاست ، نمی تونی با اطمینان هیچ حرفی بزنی . حالا وقتی که برات اثبات شد که تو محکومی به زندگی توی این زندانی که ورود و خروجش از خواست ِ تو خارج بوده ، اون وقت تازه می فهمی که چقدر حقیر و بد بختی . وقتی توی غم غرق بشی ، دوباره ذهنت شروع می کنه به فعالیت . شروع می کنه به اثبات ِ اصول ِ دیگه ی این دنیا . و با اثبات شدن ِ اونا ، تو باز هم غرق تر ، مشکی تر و نابود تر میشی . همینه که می گم دنیا مثه یه دایره اس . تو یه روزی ، یه جایی ، به طور ِ خیلی ناخواسته واردش شدی و شروع کردی به چرخیدن . با افزایش ِ تعداد ِ سال های عمرت ، سرعت ِ چرخـِشـِت هم بیشتر میشه . تا آخرش به جایی میرسی که نمی تونی تحمل کنی و اون وقت نفله میشی . نفله . نفله ی نفله . . . پ.ن : زیباترین آرزوم اینه که تاریخ ِ تولد و مرگم یکی باشه . امروز اولین روز ِ ماه ِ آبان بود . به جای کادوی تولدی که همیشه ازش گریزون بودم ، برام دعا کن که روز ِ بیست و دوم ِ این ماه ، تمام فاصله ها از ما بین ِ من و جهنمم برداشته بشه و منم مثه بقیه ی مرده ها ، برم جهنم . دعا کن که 1 a.s.a.p برم . .. 1 As soon as possible + چرک نویس شده در چهارشنبه 1 آبان1387 21:2 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|