|
نوشتم توی اینجا کم شده
شاید به صفر رسیده . شاید دلیل های زیادی داشته باشه . دلیلایی که حدِ اقل خودم رو قانع می کنن . چیزایی شبیه این که اینجا مال روزهای سفیدم بود . مال ِ روز هایی که سیگار و مشروب فقط آرزو بود . این جا مال ِ آدمی بود که با اولین پک از یه سیگار ِ لایت ، گلو و چشمش سوخت ، مال ِ آدمی که نمی تونست باور کنه اون قدر غرق ِ کثافت شده که سیگار بکشه . مال ِ آدم کوچولویی که مست بودن براش آرزو بود . حتی با لغت ِ تگری زدن هم آشنایی نداشت . مدت هاست که چیزی ننوشتم به بلندی و وقار ِ اینکه دلم راضی بشه بذارم اینجا . قبل تر ها ، در واقعیت ِ زندگیم کم حرف بودم و تمام حرفام رو اینجا میزدم . سکوت ِ طولانی مدتم رو با جمله ها و متن های طولانی درمون می کردم . اما بازم دنیام دچار تغییر شد . پیش رفت و پیش رفتم به سمت ِ بد و بدتر . آرزویی نیست . امیدی نیست . حتی ذره ای هم شادی نیست . دیگه به سکوتم عادت کردم . عادت کردم که بشنوم و خفه بشم . بسه که هر چی متهم شدم به دیوونگی . دوست دارم بنویسم اما دیگه خلاقیتی نیست . دیگه نوشتن از درد هم تکراریه . اون قدر دنیام تیره شده که دیگه نمی دونم این همه حرف توی کدوم کلمه جا میشه . از اینکه میبینم آدم ها هنوز همونن و من دارم یکه و تنها با سرعت میرم به قعر آتیش و بد بختی به خودم می لرزم . شاید یکی راست گفت . شاید من هنوزم فقط یه حیوونم که بلد شده دود بکنه و گاه گاهی هم مغزش رو بفرسته به مرخصی . دیگه از منطق خبری نیست . هنوزم توی گردش ِ دایره وار ِ دنیا ول معطلم اما دلیل ِ زندگی فقط نبود ِ جرئته . شاید دیگه اسمش هم زندگی نیست . اسمی ندارم که براش بذارم . منطق و فلسفه ای ندارم که بریزم پای جمله ام تا رشد کنه و خوندنی بشه . همیشه حواسم بود که پست هام تکراری نشه . نه پشت ِ سر ِ هم متن بزنم و نه پشت ِ سر ِ هم غر بزنم و بنالم . .... اوایل اسم اینجا فقط یه اسم بود . یه ترکیب که برام عزیز شده بود . اما الان واقعا شده حقیقت ِ من . حقیقت ِ منی که معلوم نیست با اتکای به کدوم اعتماد به نفس می نوشتم و می نویسم . حقیقت ِ منی که الان شدم ترکیبی از یه سایه . یه عقرب ِ مست و یه آدم آهنی . چه انتظاری میشه از اینها داشت ؟ فوق ِ فوقش هر ماه بیام و یه ذره بنویسم . اما چه نوشتنی ؟ نوشتنی که خودم هم دوستش ندارم . اما هیچ وقت زیر ِ قولی که به خودم دادم نمی زنم . هیچ وقت جمله ی "خدافظ ، منم رفتم "رو توی این وبلاگ نخواهم نوشت . ... کوله بار ِ ذهنم شده همه ناله و سه نقطه و غم . می نویسم اما دیگه از اون ذهن و روح ِ باکره خبری نیست . از حوصله و دقتی که برای نوشتن ِ یه مشت جمله ی قشنگ لازمه خبری نیست . از سایه ی یک عقرب آهنی ِ مست چه انتظاری میشود داشت ؟ . . . ( من هم اسیر ِ زندان ِ سه نقطه ها شده ام ) + چرک نویس شده در چهارشنبه 24 مهر1387 18:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|