|
حتی برای شنیدن سکوت هم باید خفه شد ! + چرک نویس شده در شنبه 30 شهریور1387 7:40 به قلم مفتضح عقرب آهنی
تو ! ای رهگذر همیشگی خیابون !
ببین که من چقدر در برابر دنیا کوچکم . ببین که در میان این همه آدم ، باز هم تنهایم ! ببین ! نگاه کن . نگاهم کن و بفهم که اگر دستانم را در جیب می کنم و می لرزم ، از سرما نیست . ببین که از ترس و تنهایی می لرزم . ببین دستان کوچکم را که هیچ یاوری ندارد . می بینی آیا ؟ گمان نمی کنم . اگر میدیدی ، اینقدر بی توجه از کنارم رد نمیشدی . اگر سنگینی نگاهم رو حس می کردی ، اینقدر سخت بهم تنه نمی زدی و نمی گذشتی . مگر من چه خواستم ؟ فقط دارم بی صدا برایت فریاد می کنم ! بی صدا هوار می کشم تا شاید سکوت ِ معنا دارم را بشنوی ! اما نه . باز هم اشتباه می کنم . احساس ِمن از جنس ِاحساس تو نیست . من اگر بگویم تنهام ، تو نمی فهمی . نه نمی فهمی . پس من چرا باید فریاد بزنم ؟ آی ، رهگذر . تو از آغاز ماجرا نبودی و ندیدی . اما الان می خواهمت تا ببینی و بشنوی من را ! اما نه ! تو نمی بینی غروری را که در بازی زمانه از دست دادم . تو صدای خنده های کودکانه ی از دست رفته ام را از ما بین سکوتم نمی شنوی . پس چه می شنوی تو ؟! از جلو می آیی ، نگاهم به نگاهت تلاقی می کند . برای لحظه ی کوتاهی حس می کنم که آتش ِ خاکستر شده ی درون چشمانم را دیدی ، اما نه ، تو ندیدی و من باز هم اشتباه کردم . تو هم مانند بقیه ی مردم رد میشوی . مانند بقیه ی گرگ هایی که به هیچ بَره ای رحم نمی کنند . مانند مردمی که باید در برابرشان گرگ باشی تا خورده نشوی . نه رهگذر ! تو نمی شنوی . تو ضجه های شبانه ی من رو نمی شنوی . تو فریاد ِ باریکه ی رو به انقراض ِ امید ِ توی قلبم رو نمی شنوی . تو ... تو ... تو هیچ نمی شنوی . تو هیچ نمیبینی . و آهسته رد می شوی . . . خسته ام کردی . آهای ! تمام ِ رهگذر های این خیابون تاریک و بی انتها ! آّهای تمام ِ اونایی که با یه شمع جلوی پاتون رو روشن کردید و تاریک بودن خیابون رو تکذیب می کنید. خسته ام کردید . از حرف هایتان خسته شدم . از نگاه هایتان ، از قدم هایتان ، از وجودتان که ترحم را به جای مهربانی غالب ِ آدم می کند . خسته شدم ! حتی دیگر از دور نگاه کردنتان هم بیزارم . خسته ام از تمام ِچیزی که اسمش را دنیا گذاشتید . آهای رهگذر . آهای تمام ِ رهگذر ها ! شماها نمی شنوید! پس من بلند تر می گویم . فریاد می زنم . هوار می کشم که خسته شدم . از اجبار ِ تموم نشدنی ِ زندگی ، از قانون ِ بی قانونی ِ خدایی که اختیار ِ انتخاب راه زندگیم رو ازم گرفته . اما نه ! باز هم نمی شنوی ! تو باور هایت را به حرف های من نمی فروشی . می دانم ! باشد ! تو برو و من هم خفه می شوم . خفه می شوم تا نبینی و نشنوی و استشمام نکنی . خفه می شوم تا در دنیای دایره وار ِ روشن و واهی خودت بمانی . کارَت شاید درست است . شاید نباید بگذاری حرف های نسنجیده و نا امیدانه ی من ، حباب ِ شیشه ای ِ لطیف آرزوهایت رو بشکنه . شاید نباید بگذاری ذهن ِ سالمت ، بکا.رَتِش را به خاطر حرف های بی سر و پای من از دست بدهد ! شاید نباید بگذاری که دنیای شیرین و دوست داشتنی ات ، ذره ای از تعفن ِ دنیای گندیده ی من رو استشمام کنه . باشد . من هم خفه می شوم ! و تو ! رهگذر ! آهسته بگذر ! . . سبک نگارشش یه ذره فرق داره . کمی هم درگیری بین لحن آمیانه و لحن کتابی داره . اما خب ، به هر حال اینم یه نوعشه ! گویا نتونستم تا ۱ مهر صبر کنم ! یه آدم رک می خوام که نظرش رو بگه ! + چرک نویس شده در شنبه 30 شهریور1387 7:17 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
این رو قبلا هم نوشته بودم اما این بار به معنی متن فعلیم مرتبطه ! SCARS remain Forever (مبنع : پیوند انگلیسیم ) + چرک نویس شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 4:17 به قلم مفتضح عقرب آهنی
زخم انواع مختلفی داره :
زخم جسم و زخم روح این دو زخم در نوع به وجود اومدن و نوع خوب شدن تفاوت زیادی دارن . اما یه شباهت دارن . یه تشابه خیلی مهم . این که جفتشون اگه ازشون خوب مراقبت کنی ، زود و کامل ، خوب میشن اما ، اگه مواظبشون نباشی و یا اینکه زخمی ترش بکنی علاوه بر اینکه زخم خوب نمیشه ، بلکه چرکی میشه و موجود میزبان رو نابود می کنه . ساده تر بگم ، اگه یه زخمی روی روحت ( دلت ) بشینه و تو مراقبش نباشی ، اون وقت چرک می کنه و از درون فاسدت می کنه . دیگه هیچ راه برگشتی باقی نمی مونه . اون چرک ، امید رو تو خودش حل می کنه و با پای کاذبی به اسم لذت گذرا ، می آد و تمام شادی هایی که توی وجودت قرار داره رو نابود می کنه . اون وقت تو از درون می پوسی . و هر چقدر هم که تلاش کنی ، نمی تونی لبخند بزنی . نمی تونی شاد باشی . چرا ؟ چون از درون فاسد و پوسیده ای و هیچ کاری هم فایده ای نداره . بابت تاخیر و مطلب های قبلی کمی متاسفم ! + چرک نویس شده در سه شنبه 12 شهریور1387 16:2 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|