تبليغاتX
خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

خُضعبلاتِ دور ریختنی ِذهن ِ یک عقربِ مست

یه سالی میشه که به طور مداوم دارم دم از خودکشی و غلطای اضافه ی دیگه می زنم

اما همه حرفه

همه ادعاست

تنها چیزی که واقعیه زخمای متمادی ایه که هر هفته رو دستم نقاشی می کنم

همه چیز حرف و ادعا بود

تا اینکه بلاخره یه روز با خودم گفتم

دیگه واقعا این زندگی رو نمی خوام

دیگه نمی خوام بشینم و با خودم دعوا کنم

دیگه نمی خوام بشینم و به حرف وجدانم گوش کنم و خودم رو آزار بدم

دیگه نمی خوام با افکارم دیوونه بشم

یه روز تصمیمم رو گرفتم

گفتم دو روز دیگه ،

من پرواز می کنم

و برخلاف همیشه ،

جرئتش رو هم داشتم

حماقت رو احساس می کردم که به همراه خونم داشت به تمام بدنم پمپاژ می شد

گفتم اگه واقعا رفتنی ام تنها دوستم باید بدونه

بهش گفتم

گفتم که 48 ساعت دیگه

عقرب کوچولو داره با دو تا بال به سمت جهنم پرواز می کنه

تنها دوستم ، عاقل ترین بشریه که روی این کره ی زمین می شناسم

بهم گفت قبول

گفت می خوای خودتو خلاص کنی ؟ باشه بکن

اما به جای دو روز ، یه هفته وایسا

گفت اگه دیگه از دنیا بریدی ، یه هفته که چیزی رو برای عوض نمی کنه

پس به خاطر من یه هفته وایسا

هیچ وقت درک نکردم که وقتی داشت این حرفا رو می زد واقعا چه حسی داشت

هیچ وقت هم ازش نپرسیدم

اما به هر حال گفتم باشه

پیش خودم گفتم واس خاطر  رفیقم یه هفته ی دیگه هم زورکی نفس می کشم

دیگه واقعا هیچی واسم مهم نبود

حس عجیبیه وقتی بدونی این آخرین هفته ایه که رو زمینی

پیش خودم گفتم چشمام رو باز  می کنم و برای آخرین بار دنیای اطرافم رو هجی می کنم

همین وسطا بود که یه اتفاق متفاوت افتاد

چیزی که واسه همیشه جرئت خودکشی رو ازم گرفت

تمام ماجرا این بود که در بین دعواهای دائمی یه زن و شوهر بد بخت در همسایگی ما

این بار مرده زیادی هوایی شده بود و زنه هم به زور ریق حیات رو سر کشیده بود

قتل عمد .

چیزی که سستم کرد ، صدای وحشتناک جیغایی بود که فک و فامیل زنه راه انداخته بودن

دیدم که نه

من ارزش این همه ناراحتی رو ندارم

می دونستم ( و می دونم ) خیلی از اطرافیانم با این کارم دیوونه می شن

چون همیشه تو یه قدمی من بودن و می تونستن کمکم کنن

آدم احساساتی نیستم

قبلنا بودم ولی الان دیگه نیستم

اما اون جیغا ، اون التماسایی که همه به جنازه می کردن تا دوباره بلند بشه

دلم رو بد جوری اذیت کرد

دیدم که اهلش نیستم

گفتم من می خوام از این جهنم فرار کنم برم یه جهنم دیگه

پیش خودم گفتم هرچه بادا باد

هر آشغالی که می خوام بشم می شم

هر غلطی که دوس دارم می کنم

فوق فوقش بازم می رم تو جهنم دیگه .

این تصمیم واسه من خیلی بزرگ بود

واسه منی که همیشه فکر می کردم

راه خودکشی واسم بازه .

هنوزم که هنوزه هر بار که واقعا از زندگیم می بٌرم

اون جیغ ها می آد تو ذهنم

خود اون صدا ، ماهیتش ، علتش ، همه ی وجودش آزارم میده

اون تصمیم واسه من مثه این بود که با سرعت سفر کنم به آیندم.

تو این سفر کوتاه

یه چیز کوچولو رو گم کردم

قسمتی از وجودم رو که اسمش وجدانه

وسط راه از دستم افتاد و دیگه پیدا نشد.

منم از خدا خواسته دیگه پی گیرش نشدم

خلاصش که راه زندگیم واسم روشن شد

دوستی داشتم که می گفت :

زندگی تا زمانی زیباست که از آینده ات بی خبر باشی

اما من می دونستم

می دونستم که می خوام یه آشغال بشم

هدفم رو هم انتخاب کرده بودم

هدفم ارضاء شدن بود ، حالا به هر وسیله ای

گفتم حالا که زنده ام

و می دونم که می رم جهنم

و قبول کردم که تو این دنیا یه زباله باشم

پس دیگه قید و بندای اخلاقی رو بی خیال می شم

گفتم هر کاری دوست دارم می کنم

نه وجدانی دارم که بگه داری اشتب می کنی

و نه اشکی که اذیتم کنه

هدف مشخص بود و وسیله نا معلوم .

چه فرقی داره ؟

زندگی یکی رو به گند بکشم تا شهوتم ارضاء بشه ؟

یا مست کنم و سیگار بکشم تا روحم ارضاء بشه ؟

اصلا واسم مهم نبود که هدف وسیله رو توجیه می کنه یا نه

خانه از پایه ویران بود .

گفتم این میشه زندگیم

اما

آینده ام دیگه دوست داشتنی نبود

میشدم یه عنصر مخرب جامعه

یه آشغال روانی ( کی میگه حالا نیستم ؟ )

کم کم وجودم به دو تیکه تقسیم شد

هر دو قسمت ذهنم هدفم رو پذیرفت

اما یه قسمت ( اسمش رو می ذارم بخش سفید )

اون همیشه وقتی فکرای کثیف می کردم  ، با حرفاش اذیتم می کرد

می گفت حق نداری با خیال دیگرون شهوتت رو آروم کنی

می گفت نباید دنبال مخدر و آب جو باشی .

زندگیم کم کم نابود شد

چون همیشه در حال جنگ بودم

بخش سیاه و سفید .

من طرف سیاه بودم

اما سفید هم قدرتمند بود

دو حریف هم زور و قدر

نتیجه چی شد ؟

کی پیروز شد ؟

هیچ کس

فقط این وسط من غرق شدم

دیگه حتی اگه غلطی هم می کردم ،

به خاطر بخش سفید لذتی هم ازش نمی بردم

غرق شدم

غرق اندوه

دیگه وجدان نداشتم

احساس نداشتم

به خاطر همین کم کم معنی بعضی کلمات رو فراموش کردم

معنی دوست . . . اشک . . . گریه . . . عشق . . . امید . . .

دیگه هیچ وقت نتونستم گریه کنم.

غیر از یه بار.

یه بار که با یاد گذشته ام

همه ی وجودم شکست

دونه دونه خاطرات بچگیم یادم می اومد

داستان تنها عشق پاک زندگیم

داستان دختری که از فرط سادگی له شد زیر پاهای کثیف این آدم نماها

داستان یه آدم عقده ای که با تکیه به غمش بلند شد و ادامه داد

داستان شکستن ها و دوباره شکستن ها

داستان کنار گذاشته شدن ها ، فراموش شدن ها

داستان تمام اشک های پنهانی ، سه نقطه های خالی

داستان اون همه آدم رنگی ، مسافرای الکی

داستان بزرگ شدن یه روانی

به زنجیر کشیده شدن آزادی

داستان گم کردن آرزو ها

جا گذاشتن عروسکا .

داستان تمام اشک های خشک شده روی صورت

داستان تمام شب هایی که با تنهایی و غم گذشت

داستان فراگیری درس زندگی ، درس بی انتهای بندگی

ماجرای تمام لبخند های الکی

ماجرای تمام بارون هایی که اومدن اما هیچ گناهی رو نشستن

ماجرای اون دو چشم سیاه

ماجرای یه بچه که یه شبه گم شد تو واقعیتا

ماجرای تکه تکه شدن غرور یه جوونه

و ماجرای رشد کردن بی بهونه

همه ی این خاطرات رو یادم اومد

همه ی خاطراتی که یه سال زحمت کشیده بودم

تا لای کتاب زندگیم قایمشوم کنم

این بار اما

دیدم

فهمیدم

که اگه حالا یه روانی ام

اگه یه آشغالم

اگه بوی تعفنم داره خودم رو هم خفه میکنه

فقط و فقط تقصیر خودمه

آره موقعیت های خوب و بد زیاد بودن

و من همیشه بد ترین ها رو انتخاب کرده بودم

واسه آخرین بار داشتم اشک می ریختم

داشتم آخرین نشونه های معصومیت روحم رو هم خرج می کردم

با این همه ادامه دادم

داستان های خودم رو دوره کردم

با قطره قطره ی اشکم ، تمام خاطراتم رو چال کردم

دفنشون کردم تو قبرستون مغزم

با میلیون ها قطره H2O + NaCl محاصرشون کردم

حالا دیگه از خاطره هام یه تصویر تار و مبهم یادمه

دیگه وقتی یاد خاطره هام می افتم اشک نمی ریزم

بلکه آتیش میگیرم

می سوزم و نابود میشم

و مثل ققنوس تو خاکستر خودم دوباره زاده می شم

می دونستم که این اندوه نمی تونه من رو بکشه .

این آخرین باری بود که چشمام نت آسمون ابری رو برای شب سیاهم نواخت ( یعنی آخرین گریه ام بود )

از اون موقع

دیگه هیچی اثر نداره

نه خواب دارم . نه آرامش

ضجه می زنم و اشکام نمی چکن

گفتین سیگار جیزه ؟

د آخه لعنتیا یه روانی دیگه با چی می تونه آروم بگیره ؟

دستم به مشــروب نمی رسه وگرنه الن واقعا مست بودم ، مست مست

ته خطم

اما بر عکس همه

واسه از دست دادن هنوز خیلی چیزا دارم

نمی دونم

شابد هم قبلا از دستشون دادم

شاید دارم با توهماتم نفس می کشم .

همیشه قبل از اون گریه ی کذایی ،

به خودم می گفتم

آخرش یه روز می رم

دهن کسی که من رو به این وضع ناجور انداخته رو صاف می کنم

دست آخر دیدم

هرچی شدم تقصیر خودمه

حتی اگه هیچ کس با من نبود و نیست هم

بازم تقصیر خودمه

دیگه حتی از خودم هم بیزارم

می دونم حس نامفهومیه اما

یه ذره تلاش کن که بفهمی .

بفهمی چه جوریه اگه از خودت حالت به هم بخوره

و از طرفی برای پیدا کردن لذت دست به هر کاری بزنی

دارم از این تضادای تکراری دیوونه می شم .

همه چیز تضاد داره

حتی خودم با خودم هم تضاد دارم

و این جاست که اثبات می شه من دارم تو دیوونگی غرق می شم !

حس می کنم .

حس می کنم دارم از آدم ها فاصله می گیرم

با تموم حس گیر های ضعیفم بازم صدای آدما رو می شنوم که می گن اشکال نداره ، طرف دیوونس.

هنوز نگاهشون وقتی تو پیاده رو از بغل دستم رد می شن ، رو وجودم سنگینی می کنه

از سه متری نرسیده به من با دهن باز نگام می کنن

وقتی هم رد می شن ، بر می گردن و با چشمای گشادشون می رن تو چشمام

آخه یکی نیست بگه که

مگه چه اشکالی داره آدم با خودش حرف بزنه ؟

چه اشکال داره بشینی با حرکات دست و چشم و ابرو ، یه مسئله رو برای بخش سفیدت توضیح بدی و سعی کنی متقاعدش کنی ؟

چه اشکال داره مگه ، که همه می خوان به خاطرش آدم رو با چشماشون پنچر کنن ؟

آخه مگه ما دیوونه این قدر عجیبیم ؟

این قدر عجیب که چشماتون نمی تونه وجومون رو باور کنه ؟

 

پی.اس :

نفس می کشم

پس هستم .

امید ندارم . آرزو ندارم

پس نیستم

هرگز نفهمیدم آخرش مرده ام یا زنده

( باز هم تضاد بی جواب )

خون میچکه یا کلمه ؟

هر حرفی ارزش گفته شدن رو نداره

اما اینجا جاییه که من خودم هستم .

قلم آزاد می نویسه .

و ذهن آروم میشه !.

+ چرک نویس شده در یکشنبه 27 مرداد1387 21:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


دوستی داشتم ، { * }

از اون دوست هایی که به تمام دنیا می ارزند .

جمله ی جالبی رو همیشه بین شوخی و جدی می گفت :

 لبخند بزن ،

 چون مطمئنا فردا همه چیز بدتر خواهد شد !

کاملا راست می گفت

+ چرک نویس شده در شنبه 19 مرداد1387 19:37 به قلم مفتضح عقرب آهنی


تا حالا شده موقع ورق زدن یه کتاب یا جزوه ،

ناخود آگاه دستت با لبه ی باریک کاغذ ببُره ؟

کاغذ ظریفه و به نظر کم قدرت می آد ، اما وقتی ببُره ،

خیلی درد بدی از خودش به جا می ذاره .

سوزشش برای چند لحظه تا عمق وجودت می ره

و بعد کم کم آروم و آروم تر میشه .

اگه اون بار لبه ی یه کاغذ ، گوشه ی انگشتت رو به سوزش انداخته بود ،

این بار فرض کن یه جسم تیز دیگه ،

داره به اختیار تو ، روی رگ دستت ایکس او بازی می کنه

اتاق کم و بیش تاریکه .

تو چشمات رو می بندی .

ذهنت رو از جسمت جدا می کنی .

یه خط می اندازی .

دستت آروم می سوزه .

تو چشمات رو محکم به هم فشار میدی

و حس می کنی که داری لذت می بری .

دوباره خط ، خط ، خط .

سوزش و درد هر بار عمیق تر می شه

کم نمی آری .

بازم می کشی .

هیس . آروم باش .

نصفه شبه و تو نمی خوای کسی رو بیدار کنی .

لبت رو گاز میگیری .

سوزشش داره موندگار میشه .

دستت رو باز و بسته می کنی .

پوست کلفت رگت کشیده می شه

و تو لبت رو بیشتر فشار میدی .

درد ، ذهنت رو آروم می کنه .

سوزش دائمی ، ضربان تند قلبت رو کند می کنه .

تشنه میشی .

رگ دستت رو نزدیک دهنت می بری

آروم و بی صدا خونت رو می مکی .

مزه ی آهن میره زیر دندونات .

این دیگه آخر خطه .

کم کم دستت رو از دهنت دور می کنی .

چشمات رو باز می کنی و

به نقاشی روی دستت نگاه می کنی .

اصلا مهم نیست که طرحش رو دوست داری یا نه .

به هر صورت اون نقاشی قرمز رنگ ، دو هفته مهمون دستته .

تازه اگه بتونی دو هفته خودت رو نگه داری و

دوباره خط خطیش نکنی !

.. .. .. .. .. ..

حالا بدنت آروم شده

و تو به خواب میری .

فردا صبح ،

ساعتت رو سفت می بندی تا مبادا کسی نقاشی دیشبت رو ببینه .

هر ساعت از روز که تنها شدی ،

ساعت رو از روی مچت باز می کنی .

و به زخمات نگاه می کنی .

لبخند تلخی می زنی

و به خودت می گی :

تو روانی هستی . یه احمق روانی .

کسی نزدیکت می شه .

با کمی تنش ، ساعت رو می بندی و حواست رو جمع و جور می کنی .

تا اینجاش خوش شانس بودی .

اما همیشه این طور نیست .

نزدیکای وسط روز که میشه ،

کم کم ذهنت درگیر کارای روز مره ات میشه .

وقتی خسته میشی ، دستت رو به اطراف می کشی ( اصطلاحا خمیازه می کشی )

تا خستگی از تنت در بره .

کسی نزدیکته .

تو اولش نمی فهمی که ساعتت از روی نقاشیت رفته کنار ،

اما از چشمای گشاد شده ی طرفت می فهمی .

خجالت می کشی و سرت رو می اندازی پایین .

طرف می آد .

آروم ساعت رو باز می کنه .

می بینی که نگاهش داره خشمگین میشه .

به دستت نگاه می کنه و

شروع به شمردن خط های صورتی و قرمز روی دستت می کنه .

با هر عدد تو داغ تر میشی و البته شرمنده تر .

با سرعت دستت رو از توی دستش می کشی بیرون و در میری .

.. .. .. .. .. ..

موقع خواب ، این خاطره از ذهنت بیرون نمی ره .

هرچی سعی می کنی ، نمی تونی آروم بشی

داد هم نمی تونی بزنی .

دوباره وسیله ی دیشبی رو بر می داری .

یادت می افته که

دیشب به خودت قول دادی که زخم روی زخم نکشی .

ضربه ی عجیبی به ذهنت وارد میشه

و تو مثل همیشه می زنی زیر این قولت .

چشمات رو می بندی .

این بار می ذاری تیزی اون جسم ،

تمام بدنت رو آروم آروم طی کنه .

از روی گردنت و بازو هات عبورش میدی .

بعد می رسی به دستت و دوباره شروع می کنی .

هیچ چیز و هیچ کس جلوت رو نمیگیره .

شبه . هوا تاریکه و تو مقدار خون رو نمی بینی .

هر چقدر که می خوای نقاشی می کشی .

قلم تیز نقاشی رو فشار میدی

و لب هات رو گاز می گیری .

کم کم فیلمی که دیشب داشتی ، بازم تکرار میشه .

هیچ وقت نمی دونی این فیلم رو قراره چندبار  دیگه توی تاریکی انجام بدی .

کم کم عادت می کنی که بعضی صبح ها ، چشمات و لبت سرخ شده باشه .

چون لب هات میون دندونات تحت فشارن

و چشمات رو هم به زور بسته نگه می داری تا بتونی هر طرحی که می خوای روی پوست خط خطیت بکشی .

             کم کم عادت می کنی

                             فقط کمی زمان می بره !

 

من اجازه دارم هر چی که می خوام بنویسم .

     پس می تونم طوری بنویسم که حال و روزم رو درک کنی

            تصور کن خواستن و نخواستن کاری ، به طور هم زمان ،

                       چه به سر ذهن و روح یه بشر می آره . فقط تصور کن .

+ چرک نویس شده در شنبه 19 مرداد1387 19:29 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


در فیلم Trainig day دیالوگ جالبی هست که بین دو تا افسر مرد بیان میشه .

رنگ طوسی ، پلیسی سیاه پوست ، باتجربه ، عجیب و موفقه

و رنگ قرمز ، پلیسی سفید پوست ، نرمال و متعهده .

(ضمیر her بر می گرده به همکار مونث پلیس قرمز ! )

       ? Did you fu.ck her

 

.No . I have a wife

 

!!??But you have a di.ck too

 

+ چرک نویس شده در یکشنبه 13 مرداد1387 14:48 به قلم مفتضح عقرب آهنی


فرق بین ضجه و گریه رو میدونی ؟

این دوتا معمولا در کنار هم به کار می رن

اما بر خلاف خیلی از کلمات ، هم معنی و مترادف نیستند

گریه ، یعنی اشک از آسمون چشمات بباره

گریه همون بارون چشمه اما بی هیچ آمیزشی

شاید به همین خاطره که اشک پاکه !

دلت آه می کشه و چشمت می باره

اما واقعا چرا گریه می کنیم ؟

بعضی وقتا اتفاقاتی می افته که ار کنترل ما خارجه .

شاید ما باعث و بانی او ها باشیم

شاید هم نباشیم

اما دیگه نمی تونیم دیگه کاری راجع بهش انجام بدیم .

پس زمانی که اتفاقاتی در محوطه ای خارج از قوه ی تحلیل و اختیار ما می افته ،

ما گریه می کنیم

چون کار دیگه ای نمی تونیم بکنیم .

وقتی کسی که برات مهمه میمیره و

یا اینکه برای همیشه ترکت می کنه ،

تو فقط می تونی در مقابل اون اتفاق 

گریه کنی .

زانوهات سست می شه ،

نفس هات دیگه دست خودت نیست ،

اعصابت میره رو نقطه ی جوش ( ۵۰ ٪ امکان داره اتفاق بیفته ) 

و تو گریه می کنی .

درسته که گریه کار مزخرفیه 

اما 

همیشه بعد از گریه ،  دیگه شونه هات از بار غمی که حمل می کردن ، سبک تر می شن

و احساس آرامش می کنی .

میشه گریه رو یه جور مُسکن در نظر گرفت  .

مُسکنی که برای بعضیا خیلی دمه دسته  

و برای بعضیا به عنوان آخرین حربه محسوب میشه .

پس گریه مفیده .

چون هر دردی که درمون نشه ،

ناچارا باید برای آروم کردنش از مُسکن استفاده کنی .

اما

سوالی هست که

معناش از کلماتش دردناک تره .

چی میشه اگه توان باریدن از چشمات ساقط بشه ؟

اینجاست که معنی ضجه زدن رو با تمام وجودت حس می کنی .

می دونی ؟

کسی که همراه ـ گریه ، ضجه هم می زنه ،

زودتر آروم میشه ، چون دردش سریع تر تسکین می یابه

( چون ضمیر ناخودآگاهش در می یابه که هر کاری که می تونسته بکنه رو کرده )

اما کسی که فقط ضجه بزنه ،

یعنی زار بزنه اما گونه هاش خیس نشه ،

فقط حال خودش رو بدتر می کنه .

اما دست خودش نیست .

می بینه داره نابود میشه .

آتیشی که خودش با زحمت روشنش کرده ،

حالا داره از درون می سوزونتش .

( شاید گرمای همون آتیش تمام اشک چشمش رو بخار کرده باشه )

به هر حال ، اون اگه نتونه گریه کنه ، فقط ضجه می زنه .

خودش رو می زنه ،

سرش رو می کوبه به دیوار ،

تو خودش جمع میشه ،

به خودش میپیچه ،

وجودش داره از این درد دیوونه میشه ،

می خواد بره توی یه جای تاریک ،

می خواد تنها باشه ،

می خواد هر غلطی که بلده ، بکنه تا آروم بشه .

اما دریغ !

دریغ که هیچ راه گریزی نیست .

فقط می سوزه و ضجه می زنه

و با گذشت زمان بد تر می شه

هیچ راه گریزی نیست .

مثل همیشه

هیچ حق انتخابی برای ما موجودات دوپا وجود نداره .

ما فقط بازیگرانی هستیم که باید نمایشنامه ای از پیش تعیین شده رو بازی کنیم

اگه وسط بازی ناگهان خراب کنی ،

یا اصلن وسط بازی یهو از نقش بازی کردن بکشی کنار ،

باید تقاص پس بدی .

اگر بر خلاف متن اصلی ( قوانین غالب ) حرکت کنی ،

اولین اتفاقی که می افته اینه که

انگِ دیوونه بودن رو  بهت می چسبونن .

تو یا می تونی از دیوونگیت فرار کنی

یا با آغوش باز بپذیریش .

(شاید گاه گاه برای دیوونه ها

حق انتخابی باشه

اما اگر باشه هم

اون قدر ظریف و بی ارزشه

که هیچ تاثیری در

روند اصلی اون خط زندگی نداره )

ببر بالا جام شراب رو

به سلامی همه ی ما دیوونه ها

cheers

پی .اس :

از من چه خبر ؟

توی ریکاوری ذهنی هستم .

به کمک یه دوست ، دارم تلاش می کنم خوب و امیدوار باشم .

دعا کردن بلد نیستم اما دوست دارم اون دوست تو کارش موفق باشه !

+ چرک نویس شده در یکشنبه 13 مرداد1387 14:13 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


یه جمله ی جالب توی پیوند روزانه ام بود

دوباره خوندن اون جمله برام عجیب بود

SCARS remain Forever

+ چرک نویس شده در شنبه 5 مرداد1387 20:29 به قلم مفتضح عقرب آهنی


تا حالا توی ظرف آجیل

توجهت به پسته ها جلب شده ؟

پسته ها به خاطر پوستی که دور خودشون دارن ( در حقیقت نقاب ظاهریشون )

همیشه سالم به نظر می رسن

حتی وقتی فاسد بشن

حتی وقتی یه کرم اونا رو بخوره ،

بازم اون پوست ضخیمی که دارن

تمام بدیهاشون رو می پوشونه و اونا رو خوب و سالم نشون می ده

آدما هم همیشه پشت ظاهرشون پنهان می شن

همیشه اون فاصله ی لازم رو با تو حفظ می کنن ،

تا مبادا تو بتونی بفهمی که زیر نقاب رنگی و دوست داشتنی شون چی پنهونه

پسته ها همه به نظر سالم می رسن

اما وقتی تو یکی رو نشون می کنی

بهش نزدیک میشی

و پوستش رو می کنی ( نقابش رو می زنی کنار )

و بهش نگاه می کنی ،

می فهمی که خرابه

می فهمی که کرم خورده اس

و گاها می فهمی که فاسده

و اون رو میندازی دور

دقت کردی ؟

همه ی آدما در نگاه اول خوب جلوه می کنن ( یا تلاش می کنن که خوب جلوه کنن )

هرچی بهشون نزدیک تر میشی

کم کم نقابشون کم رنگ و کم رنگ تر میشه

و از بین میره

اون وقت وقتی هسته ی اصلی فکرشون رو درست و واضح می بینی

می فهمی که خرابن یا نه

می فهمی که از درون پوسیده ان با نه

کم پیش می آد که یه آدم بی نقاب هم خواستنی باشه

واقعا کم پیش می آد هسته ی اصلی ذهنی یه بشر ،

حتی بدون توجه به ظاهر زیباش ،

باز هم تو خاطرت جالب به نظر بیاد

شاید به تعداد انگشت های یه دست باشه

شاید کم تر

شاید هم بیشتر

اما به هر حال واسه ی فهمیدنش

اول باید نقاب رو بزنی کنار

و بی واسطه به درون محیط اطراف و اطرافیانت نیگا کنی

بی واسطه

بی پرده

بی رنگ !

درون هر آدمی فقط یه رنگ حکم فرمایی می کنه

اما آدما در ظاهر همه رنگین کمانن

سخته که بخوای رنگ پایه رو بفهمی

خیلی سخته !

رنگ ظاهر !

+ چرک نویس شده در شنبه 5 مرداد1387 17:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اینم یه وبلاگ مثه بقیه ی وبلاگ ها با یه نویسنده که درست عین بقیه اینجا رو با یه دفتر خاطرات خط خطی اشتباه گرفته ولی تنها با یک تفاوت , من می نویسم تا بقیه بخونن و بدونن که سیاه بودن هنوز هم در عین سفید بودن امکان داره ( این مال ِ قدیم بود . نه ، حقیقتا امکان نداره )
اسم اینجا یه کمی دچار تغییرات شده . هرکی تو مرامش بود ، اسمم رو توی لینکش درست کنه و راستی ، گاها پیش می آد که برای خوندن بعضی قسمت ها به چشم بصیرت نیاز باشه چون با رنگ مشکی می نویسم تا هر کی که دلش خواست بخونه .


لابی اصلی دیوانه خانه
یاهو نامه ی من


تیکه های خوندنی

تعریف جهنم !
قوانین درست و شیرین آقای مورفی
How To Stop Cutting Yourself
بقیه ی خوندنی ها


طومار خاطرات

آبان 1388

خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



مجازکده های دیگر

فیلتـــر شکن
مطرود--->فیلتـر باز شده
جمله های انگلیسی
خودم
خودم
نا نوشته های مکتوب
عکس های جالب و دیدنی
بهار اشعار
خط خطی های من
برنامه ی موبایل و کامپیوتر
دخترمرداد-->قشنگ
لجن نامه--->ماوراء قشنگ
اولین دونه ی برف
کفشدوزک بدون کفش
شعر نو گفته های من
غم تنهایی
عقرب سفید
گربه های وحشی
آرزو و لبخند
به مرگ خداییش راضیم
استخوان خوک و دست های جذامی
بیراهه--->دوست خوبم
غریبی آشنا
دیوونه ی تنها
I AlWaYs sTopPed My SelF ...Odd GiRl
دیوانه ترین دختر دنیا
ATLANTA
زمستونی که توی قلب شکستم خونه کرده
همیشه محکوم
آخرین بوسه
دست نوشته های یک درخت آدامس
بی خیال
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
سالهای بلند من بی تو
شبی بارانی
سیب ترش
دیگه دیدنم محـــــاله
ContraDiction
شاد افسرده
نیمه شب
تنهای تنها
ورود با کفش های سیاه ممنوع
گیلاس آبی
روزگار پاییزی--->زیباست
کــــــلاغ سیــــــــــــاه
دخترک باکـره
دست نوشته های آخرین دیوانه
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند
خاطرات فاحـشه کوچولو
گربه سگ
غزل مرگ
...با من از مرگ بگو...
و اینک ، آخر دنیا
یادداشت ها یک شعله ی خاموش
خرپ خرپ های مغز یه چپ دست
روزنوشت های یک فیلسوف تنها
مترسک فیلسوف
باطله ی ذهنم
Acetaminophen
شاید یک خوناشام
بازگشت کرگدن --> ماوراء ماوراء زیبا
روزهای سیاه من
خط خطی های یک دروغگوی پست فطرت
تفکرات تیغی افقی & عمود بر روبه رو
از تاریکـی ها بیزارم
خودنویس
من یک آدم معمولی ام!
خمیازه های ذهن های مریض
باکره ی آبستن
دلت را خانه ی ما کن
دلم گرفته ازین لحظه لحظه ویرانی
دوست دارم سرما بخورم
اشک هایم را ببوس --->دوستم
23
دوباره برگرد پیشم
آش کشک
دختری که طعم خوشبختی را نچشید
F a r e w e l l
قبرستون زنده ها
افاضات
تکه ابری در آسمون
نوشته امروز من
_____یک وبلاگ ت.خمی_____
تو یا من
امرتات
ویارهای پسری آبستن
یه وجب گــه
اینک انسان
My Dream
فیلسوف احمق
ساعت ها می دوند
i-was-me
دلگیرم از وجود خودم بی حضور تو
فلسفه های سگی
قهوه و سیگار
رقص کلمات آخر شرور
متولد ماه گــــــُــه
گه سگ !!!
ته سیگارهای دختر هار
هذیا گویی های یک فاحشه ی باکره ---> زیباست
گند زده
هـذیـانهـای یـک بیمـار روانـی
دلستر
قالب های نایت اسکین


    تعداد چشم های بسته:

Design by : Night Skin


جدیدترین آهنگها و کد آهنگ

****** ****** ****** ****** لیلی بی مجنون...دختری از تبار زمستون ******