|
دیوونگی یعنی چی ؟
دیوونه کیه ؟ اینا از اون کلماتی هستن که طیف معنایی خیلی خیلی گسترده ای دارن شاید دیوونه کسی باشه که حد تعادل رو گم کرده یعنی لغتی به اسم اعتدال در دفترچه واژه های کاربردی ذهنش وجود نداره یعنی همه چیز واسش یا خوبه یا بد یا سیاهه یا سفید یا دوسته یا دشمن درکی به عنوان حد وسط براش بی معنیه و در این صورت اون فرد دیوونه خطاب میشه و چون عکس العمل هاش بر اساس تفکراتشه پس کارهاش هم نامیزون و عجیب میشه یهو می خنده یهو گریه می کنه یعنی گم شدن یه مفهوم تو ذهن پیچیده ی یک انسان ، اون رو تبدیل به یه فرد ساکن تیمارستان می کنه احتمالا جایی بین صفر ها و یک های مغزش ، یعنی وسط اون پردازشگر گنده یه سوراخ پیدا شده و حقیقت ها رو به داخل خودش میکشه ** و یا شاید دیوونه کسی باشه که دلیلی برای کارهاش نداره و یا اینکه دلیل متفاوتی با دلایل مرسوم شده در محیطش ، برای انجام کارهاش داره یعنی ما نمی فهمیم چرا و اون می فهمه یعنی بی دلیلی براش کلی دلیله یعنی اشک و لبخندش بر خلاف آدم های عادی وابسته به شرایط زندگیش نیست در حقیقت یعنی کسی که هیچ محدودیت عملی نداره چون دلیلی برای انجام ندادن کاری نمی بینه ، پس انجامش می ده به فرض مثال چون نمی دونه چرا نباید تو مجلس خدافظی همیشگی یه آدم ( مجلس ختم ) جوک بگه و بخنده به خاطر همین تو میبینیش که کنار دست اون همه آدم سیاه پوش نشسته و بی هیچ دشمنی و غرضی نیشش تا بنا گوش و فراتر از بناگوش بازه و می خنده و اینجاست که تو نمی فهمی چرا ولی اون می فهمه گاها میشه این دسته رو فیلسوف هم فرض کرد چون عملیات هایی که در مغزشون انجام می شه متفاوت از دیگرانه چون برنامه ی دلیل یابی ِ اتوماتیک ِ ذهنشون با دستور العمل های عجیب و ناشناخته ای فعالیت می کنه . به خاطر همین تفاوت کوچیک اونا روانی فرض میشن ** البته گاه گاه گفته میشه که دیوونه ها از مردم عادی عاقل ترن و بیشتر می فهمن ! این حرف احتمالا اولین بار از ذهن یکی از همون دیوونه ها در اومده پس خیلی جایی برای تفکر نداره ( یا شاید هم باید بیش از اندازه بهش توجه کرد تا معناش رو فهمید ) Who knows ? h + چرک نویس شده در یکشنبه 30 تیر1387 13:43 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
تا به حال چند بار سعی کردی خودت رو با قرص خواب آور ( آرام بخش ) بخوابونی ؟
آدمای نرمال هیچ وقت از این کارا نمی کنن خیلی ها رو می شناسم که افتخار می کنن که تو این ۴۰ - ۳۰ سالی که زنده ان ، از این مواد آرامش زا استفاده نکردن اما من و امثال من دیگه این کارا براشون تکراری شده وقتی قرار باشه هر شب واسه خوابیدن ، تمام کشوهای حونه رو دنبال کدئین بگردی کم کم عادت می کنی هرشب یا باید ۵ - ۴ تا بخوری یا باید تا صبح بیدار بمونی راه خوبیه . میشه بعضی شبا گوله گوله قرص خورد و تخت تا لنگ بعد از ظهر فرداش خوابید میشه هم بعضی شبا برای تنوع تا صبح بشینی به زور خودت رو سرگرم کنی اما اما کم کم مکانیزم لعنتی این بدن به این قرصا عادت می کنه یعنی اگه یه زمانی اون قدر خونت تمیز و پاک بود که با یه بروفن که فقط مسکنه ۶ ساعت می خوابیدی الان رسما اگه ۱۰ تا کدئین به علاوه ی کلی قرص دیگه هم بخوری ، بازم فقط یه ساعت میری تو رویا یعنی : وقتی قرصا رو می خوری بدنت خسته می شه اعضای تنت کوفته می شن سرگیجه میگیری دستات می لرزه اما ذهنت وارد این توهم خواب گونه نمی شه یعنی حتی از فرط بی حسی ذهنت از هیچ چیزی اطاعت نمی کنه حتی از یه کیلو خواب آور ! سرت رو می ذاری روی بالش عزیز چشمات رو که دارن همه چیز رو تار میبینن می بندی اما هیچ اتفاقی نمی افته و تو هنوز تو این دنیایی و داری حقیقت تماشا می کنی اون وقته که به خرو پف آدمای اطرافت حسودیت می شه اون وقته که مجبوری با سر گیج گیجی و انگشتای شل ، بشینی کلمات اون مغز سرکشت رو تبدیل به حروف نوشتاری کنی پ.ن : بین رنگ سیاه و سفید تضاد زیادی هست همون جوری که بین خاکستری کم رنگ و سفید تشابه زیادی هست تضاد بین اون دوتا رنگ در حقیقت یه نوع فریاده اگه میبنی که اینجا یکی نشسته و به افکار سیاهش رنگ سفیدی می زنه تا شما بتونی میون این پس زمینه ی مشکی ( رنگ غالب در این صفحه ) اونا ببینی و بخونی واسه اینه که بین این تضاد رنگی بشنوی اون صدای فریادی رو که داره لای تار و پود کلمات قایم می کنه بشنوی که یه مجسمه ی کاغذی داره پاره می شه بین این دو تیغه ی قیچی ( کاغذی هستم اما سفید نیستم ) اگر این تضاد رو می بینین حتما اون صدا رو هم می شنوی نه ؟ می شنوی ؟؟ + چرک نویس شده در شنبه 22 تیر1387 13:28 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
این دیگه بازی بچه گونه نیست
تکرار کن : سیگار ؟ کشیدم سیگار ؟ کشیدم آره . آره هفت هشتا نفس از میون یه مشت مخدر طاقت نیاوردم خاموشش کردم نفسم خیلی سخت بالا می آد اتاقم ... خودم .... بوی دود می دم لعنتی ! پی . اس : بوی تنم را با شامپو ها بوی اتاقم را با اسپری های متعدد درمان کردم اما چشمانم هنوز هم می سوزد و نفسم هم سنگین شده کشدن اون لوله ی سفید آیا همیشه برای آدمایی که تنگی نفس دارن این جوریه ؟ آرزو می کنم آرزو می کنم دفه ی بعد دیگه این جوری نشم . فقط آروم بکشم و برم + چرک نویس شده در سه شنبه 18 تیر1387 14:41 به قلم مفتضح عقرب آهنی
مدت زیادی سعی کردم وانمود کنم که به این دنیای مجازی تعلق دارم وانمود کردم تا جایی که خودم هم داشت باورم می شد . از دنیای حقیقت ها داشتم فرار می کردم از تمام حقیقت های این دنیای واقعی حالم داشت به هم می خورد تمام اون حرفای قشنگی که کلی آدم دنبالشن ، من ازش متنفرم فرار کردم ، چون خسته شده بودم از لبخند های الکی ، از تعارف های متعارف ، از رفتار های معمولی . خسته شدم بس که با شرم برای همه توضیح دادم که کی هستم و بعدش سرم رو انداختم پایین تا مبادا سفیدی چشمامون با هم برخورد کنن . رک و راست بگم طاقت نیاوردم . از تمام حرفای راست بدم می اومد . دروغ ، گناه ، ..... همشون زیبان مدت هاست که شیطان رو دوست دارم مدت هاست که یه سیگار تو کشوم منتظرمه تا ترتیبشو بدم تو اون دنیای واقعی من نه آدمم ، نه فرشته بلکه حیوونم . آره تسلیم شده بودم مثل همیشه گفتن خیلی حرفا ساده است و خوندن اونا ساده تر اما لحظه ای فقط لحظه ای به لغاتی که دارن تو مغزت هجی می شن فکر کن واسه ی حتی اگه شده یه ثانیه به این فکر کن که زندگی واسه کسی که از صدای خودش بیزاره و از تصویرش توی آینه فرار می کنه چه لذتی می تونه داشته باشه ؟ زندگی برای کسی که می خنده اما شاد نیست برای کسی که نفس می کشه اما مرده است چه شکلیه ؟ از تمام رنگای دنیا از تمام خوبیای نداشته اش دیگه هیچی نمی فهمم . فرار کردم پیش خودم گفتم دنیای مجازی مال منه گفتم منم می تونم اینجا وجود داشته باشم اومدم بودم هستم خواهم بود اما دیدم یه به چشم و به عینه دیدم . دیدم که توی این دنیای زیبای مجازی هم هنوز همون آشغال قبلیم فهمیدم که حتی توی دنیایی که رنگ هاش رو خودم انتخاب می کنم هم هنوز وجودم بوی گند می ده می تونی درک کنی که چه حسیه وقتی تمام ثانیه های عمرت رو با حس گناه سپری کنی ؟ می فهمی وقتی شیب نمودار زندگیت مثل خورشید غروب کرده بیاد پایین اما هیچ وقت بالا نره یعنی چی ؟ حقیقتا نمی فهمی جایی خوندم که کسی نوشته بود : هر کس تو این دنیا غم خودش رو داره شاید کسی به تو بگه که من درکت می کنم اما در حقیقت اون نمی تونه عمق دردی رو که داره عین جذام روحت رو می خوره و تیکه تیکه می کنه رو بفهمه هیچ کس نمی تونه می بینی ؟ حقیقت همیشه تلخه و جهل شیرینه من عاشق دروغم می پرستمش . من کشته مرده ی رنگ سیاه و سفیدم اما تو دنیای واقعی ندارمشون دنیای واقعی من پر از رنگا و شکل هاییه که من دوسشون ندارم هیچ وقت هم دوسشون نداشتم فقط تظاهر می کردم . وانمود می کردم که خوشحالم وانمود می کردم که تنها نیستم وانمود می کردم که یه آدم ضد اجتماعی نیستم اما حقیقت جور دیگه ایه کی می تونه ادعا کنه آدمی مثه من یه آدم نرمال ِ اجتماعی ِ شاده ؟ *** از تمام واقعیت ها فرار کردم تحملم تموم شده بود از تمام چیزایی که مجبور به وانمود کردنشون بودم بدم می اومد متنفر بودم یه حقیقتی رو بگم ؟ من همیشه آدم های متفاوت رو تحسین می کردم چون شجاعت این رو داشتن که خلاف جهت این رودخونه ی لعنتی حرکت کنن اما اما من نباید وانمود کنم که متفاوتم دنیام از من می خواد که فردی طبیعی باشم نه می تونم ایمو باشم نه می تونم چیزای دیگه باشم . یه بشر نرمال و حقیقتا من نیستم من هیچی نیستم از وانمود کردن خسته شدم و بعدش وارد دنیای مجازی شدم با نوشته هام یه پیله ی مشکی دور خودم کشیدم و غرق در اون سیاهی شدم و توش راحت زندگی کردم پیله ی قشنگی بود با تمام حماقت های اون موقعم اما زندگی جالبی داشتم زیبا ؟ نه دوست داشتنی ؟ نه خواستنی ؟ نه فقط جالب ! مدت زیادی غرق پیله ی خودم بودم اون قدر که سیاه شدم سیاه ِ سیاه ِ سیاه دیگه از تضاد بین سیاهی و سفیدی خبری نبود اما این تنها یه Demo بود full version downloadبرای باید بهایی رو پرداخت و من چیزی برای پرداخت نداشتم و ندارم اشتباه نکن . این پست خدافظی نیست من هنوزم دو دستی این وبلاگ رو چسبیدم و عین یه خون آشام دارم از قطره قطره ی وجودش استفاده می کنم اونه که من رو زنده نگه داشته اونه که به خاطرش من هنوزم اسم خودم رو می ذارم آدم چون فقط آدمه که توانایی نوشتن رو داره عقربم ؟ آره اما این تنها یه استعاره است عقرب مشبه به و آدم هم که مشبه بوده به دلیل بی دلیلی حذف شده و تنهایی هم که وجه شبه بوده هنوز باقی مونده حقیقتی هست که باید گفته شود : خسته تر از اینم که زندگی کنم خسته تر از اینم که نفس بکشم وقتی زندگی برات تنها مثل ادامه دادن به بازی ای باشه که می دونی آخرشgame over میشی دیگه اون وقت چیزی به اسم زندگی برات وجود نداره اجباره ، زوره از زمان کودکیم می دونستم که بهره ای از آزادی نبردم اما الان وقتی خودم رو تصور می کنم توی ذهنم فقط آدم تنهایی رو می بینم که دست و پاش رو با طناب محکمی از جنس سرنوشت بستن آدمی که نمی تونه فرار کنه آدمی که هیچ حق انتخابی نداره حقیقت ؟ اصلن حقیقت چیه ؟ سیاهه یا سفیده ؟ B.U.L.L.S.H.I.T دیگه هیچی نیستم مدت ها بود که رویایی نداشتم چون امیدی نداشتم الان ؟ الان گم شدم نه می دونم چی هستم چی دارم نه می دونم کی هستم . فقط هستم ، وجود دارم اما به اجبار هیچ کس هیچ وقت از من نپرسید که آیا می خوای زندگی کنی یا نه ؟ فقط یه شب ، یه هوس ، نه ماه درد منت و آخرش هم من پا به این آشغال دونی گذاشتم و یه آشغال به زباله دونی دنیا اضافه شد هنوز هم کسی ازم نپرسیده که آیا این زندگی رو می خوای ؟ آیا می خوای بازم بشینی و نگاه کنی که بقیه دارن به چه سادگی زندگی می کنن ؟ به من باشه ، روز مادر لباس سیاه می پوشم ، یه تف می اندازم تو صورت مامانم و کاری می کنم که از اینکه پای من رو به این دنیا کشونده احساس شرم کنه اما این کار رو نکنم مثل بچه های خوب ، هدیه ای رو که خودش انتخاب کرده و مغازه دار کادو پیچی کرده رو بهش می دم روبوسی می کنم و تبریک می گم و بعدش می کشم کنار راه انتخابی نیست حق انتخابی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت می تونی درک کنی عمق گم شدگی من رو ؟ می تونی درک کنی وقتی قشنگ ترین اتفاقی که می تونه توی زندگیت بیفته بشه بالا رفتن تعداد نظرات وبلاگ یعنی چی ؟ می فهمی یعنی چی اگه هر معتادی رو که دیدی حسرت بخوری که جای اون باشی ؟ چون می دونه که چی خوشحالش می کنه و می تونه به آسونی از زندگیش لذت ببره لازم نیست تکرار کنی ! می دونم که دیوونم فریاد می زنم که : آره من ته حماقتم ? But the Question is who really cares تو می خونی و میری فوق فوقش خیلی به خودت زحمت بدی برام نگران میشی اما اما اما اولین و آخرین حقیقت اینه که خسته تر از اونم که بخوام مواظب باشم که ناراحتت نکنم من از تمام این قوانین اثبات شده ی زندگیم خسته ام خسته خسته خسته میبینی ؟ حتی تکرار هم باعث نمی شه که واقعا معنای کلماتم رو درک کنی ! + چرک نویس شده در یکشنبه 16 تیر1387 10:30 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
آدما رو میشه از جهات گوناگونی صبقه بندی کرد یه نوعش اینه : آدما سه دسته اند : ۱- کسانی که در گذشته ی خود زندگی می کنن ۲- کسانی که در آینده زندگی می کنن ۳- کسانی که در زمان مضارع زندگی می کنن و خوشبخت ترین ها همان کسانی هستن که در زمان حال زندگی می کنن یه روزی یه دوستی بهم گفت خدا به ما قدرتی داده که می تونیم مشکلات زمان حال رو حل کنیم و زیر بار سنگینش هم داغون نشیم پس بهترین و خوشبخت ترین گروه همون کسایی هستن که در زمان حال سیر می کنن و اما اون دو گروه دیگه چه کسانی که در گذشته هستن و چه کسانی که محو آینده ی نیومدشون هستن ، هیچ کدوم دل خوشی از زندگیشون ندارن و هر روز به خودشون لعنت می فرستن چون غرق در اتفاقایی هستن که قابل تغییر نیست من جای خودمو می دونم تو اهل کجایی ؟ * ** ***
+ چرک نویس شده در سه شنبه 11 تیر1387 16:42 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
همه همیشه میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد این جمله ی سهرابه . درسته ؟ سهراب حرفاش حقه . درسته . اما هیچ وقت منظورش از شقایق در شعرهاش واقعا همون گل قرمز و نازک نارنجی ما نبوده . همه میگن تا شقایق هست زندگی باید کرد الان تو دوره زمونه ی ما به خاطر آلودگی هوا و کم آبی و سوراخ شدن لایه ی ازون و هزارتا اتفاق عجیب غریب دیگه ، مدت هاست که نسل شقایق ها در خطره و هیچ کس هم نیست که بگه اگه زندگی ما به همین یه دونه گل بسته است ، پس چرا نمی آیم بیشتر و بهتر پرورشش بدیم و کسی نیست که بپرسه : اگر روزگاری نسل آن شقایق های کذایی از روی زمینمان به کلی سقط بشود و درک برود ، آنگاه آیا می شود ما هم آسوده دل و جان از این دنیا باز پس گیریم ؟؟
+ چرک نویس شده در شنبه 8 تیر1387 12:17 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
هر آدمیزاد تشکیل شده از :
۱- یه جسم ۲- یه روح جسم در واقع تنها مشتی از گوشت و چربی و استخون و خونه که هیچ احساسی نداره . عصب داره اما احساس نداره و روح ، میشه گفت چیزی شبیه یه آدم دیگه است که درون ماست اونه که همه چیز رو احساس می کنه اگه زمانی ناراحتی اگه روز خوشحالی و یا اگه لحظه ای تهی از احساسی همش زیر سر اونه من می گم اون روح ، کاملا قابل کنترله تو می خوای که از شنیدن این جوک شاد بشی و بخندی پس شاد می شی تو می خوای که از رفتن یه دوست ناراحت بشی پس ناراحت می شی و زمانی هم که یه اتفاق غیر منتظره پیش می آد و تو هیچ پیش زمینه ی ذهنی ای براش نداری ، شک میشی و هیچ حرکتی نمی کنی چون از قبل تعیین نکردی که در صورت وقوع این اتفاق عکس العملت چی میتونه باشه پس روح و احساسات قابل کنترل و تنظیمه بهترین راه زندگی اینه که دکمه ی OFF رو برای همیشه فشار بدی و خودتو از شر هر چی احساس ریز و درشته آزاد کنی ! شاید سخت باشه اما ممکنه ! + چرک نویس شده در سه شنبه 4 تیر1387 15:51 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
این جمله رو بارها شنیدم : تنها آدمی که راه ما رو برای رسیدن به آرزوهامون سد می کنه خودمونیم ! کار ما از مذاکره و این حرفا گذشته هرکی جلوی راه زندگی من بایسته باید بمیره ! اما مگه چقدر باید تلاش کنم که بکشمش و آخرش هم موفق نشم ؟
بار آخری که از فرط دیوونگی ، تیغ رو گرفتم تو دستم و شروع به خط خطی کردن دستم کردم از مقدار خونی که زد بیرون متعجب شدم برای اولین بار از خودم شرمنده شدم اما این احساس سریعا جاشو داد به لذت
اما گویا این کار هم دیگه آرومم نمی کنه چون بازم داغم . هنوزم بخش حماقت مغزم بیش فعاله . دیگه باید چی کار کنم ؟
آی زندگـــــــــی مــــــــــــــــــــــــگه مــن چــــــی کــــــــار کـــــــــــــردم ؟ ؟ ؟ ؟
+ چرک نویس شده در شنبه 1 تیر1387 13:23 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|