|
زق زق زق . . . مثل سوزش ناگهانی بریدگی یه کاغذ اما این بار جای بریدگی اون کاغذ سفید و پر احساس یه تیغ سرد و بی احساس دستت رو بریده فشار بده اون تیغو بذار خون گرمتو رو پوست سردت حس کنی بذار تمام این عصاره ی زندگی از تنت بریزه بیرون بذار تموم اون قطره های سرخ زندگی بخش وجود سیاهتو ترک کنه چرا نمی شه ؟ چرا می ترسم ؟ چرا ؟ آخه چرا . . . ؟؟
+ چرک نویس شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 11:55 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
جای یه علامت سوال
ته جاده ی زندگیم خالیه صندلی یه همراه در کنار دستم توی اتوبوس سرنوشت خالیه پیمونه ی امید توی قبلم بدون هیچ تغییری ، هنوز خالیه قفسه ی سینه ام مآمن اون قلب خستم هنوز هم خالیه سه نقطه های ته نامه ی ستاره پر نشده و تا ابد خالیه مغز گوشه گیرم از هر آرزو و خواسته ای خالیه خالیه خالیه خیالیه خیالیه ******* چندین ساله به بهانه ی پیدا کردن اون امید مسخره به پیشنهاد هر کس و نا کس هر کاری رو که فکرشو بکنی من کردم اما نتیجه ؟ هیچی پوچی ***** خسته ام از رسم این زمونه از رسم این دیوانگی از اینکه دنیای اطرافم برای من تصمیم بگیره نباید خودکشی کنم چون اونور دنیا می رسم به یه جهنم دیگه چون بده یه دختر خانوم با شخصیت وسط یه جماعت مرد ریسه بره و قاه قاه بخنده چون رسم نیست یه دختر بخواد پسر باشه بخواد تموم این حصار های احمقانه رو پشت سر بذاره آخه چرا ؟ ******* امید کو ؟ آرزوم کجای این جاده خاکی از دستم رفت ؟ کجای این زندگی گناه به این بزرگی کردم که مجازاتش شده چندین سال سرگردانی و آوارگی در بیابان بد بختی ؟ ****** منم یه روزایی خوش بودم منم یه روزایی تموم آرزوم در یه آبنبات و یه عروسک خلاصه می شد اما اما نشد . اما نذاشتند . یه روزی به خودم اومدم دیدم تا گردن توی منجلاب گیر کردم توی طوفانی که باعثش خودمم گیر کردم و دارم خفه می شم میون این همه کثافت کاری . یه موقعی بود که می شد برگردم می شد که کتاب زندگیم رو به خدا برگردونم و یه زندگی خوب ازش طلب کنم . اما حالا دیگه دیره دیگه خدا هم رهام کرده از بنده هاش دیگه هیچ انتظاری نمی تونم داشته باشم ****** یه زمانی نگاه چپ یه دوست تموم وجود ناچیزم رو به رعشه در می آورد که کدوم حرکتم باعث ناراحتی دل نازکش شده اما حالا حتی وقتی مهمترین کسم جلوم می ایسته و با عصبانیت تمام می زنه تو گوشم و میگه آدم باش میگه سعی کن خودت باشی فقط می خندم . نگاهش می کنم و بی وقفه می خندم ***** اشک و گریه شده واسم یه آرزو شاید یه موقع هایی چشام خیس بشه اما اشکام اون قدر دووم (دوام ) نمی آرن که از جاده ی گونه هام رد بشن و همون جا توی چشمم ، عمرشون رو می دن به شما نه خنده ام شبیه آدمیزاده نه گریه ی نداشته ام دیگه دارم یه موجود جدا می شم دارم می میرم اما این قلب کوفتی با سرعت قبلی به طپشش ادامه می ده آرامشم رو هم وسط راه جا گذاشتم . نه خواب نه هیچ چیزه دیگه ای نمی تونه آرومم کنه غیر از یه چیز . سردی اون تیغ روی رگم تنها چیزیه که آرومم می کنه و حالتم رو طبیعی می کنه دیگه خسته شدم بس که از فرط حماقت نتونستم ببُرم و فقط یه خط کوچیک انداختم و بعدش تا دوهفته دستمو پنهون کردم تا کسی نگه این صورتک همیشه خوش چرا خودشو به این روز انداخته ؟ ******* از زندگیم چیز زیادی نمی خواستم اما کلآ هیچی به دست نیاوردم حقیقیت اینه که اسم آدم آهنی واسه ی من بی مسما نیست حقیقت اینه که شدم ربات دست زمونه نمی دونم آدمای اطرافم احمق شدن یا من سنگ شدم نه دلتنگی حس می کنم نه غم نه شادی فقط لذت و شهوت فقط همین . اگر می خندم واسه اینه که دست زمونه کوکم کرده تا بخندم واس خاطر همینه که اشکام هم تبدیل به لبخند میشن به راستی هیچ اختیاری از خودم ندارم هیچی . هیچی . نه اختیار زندگیم رو دارم نه اختیار خندمو نه اشکمو نه همراه نداشتمو . هیچ کدوم . واقعا این زندگی قراره به کجا ختم بشه ؟ ****** از دوران کودکی ، هیچ وقت نتونستم هیچ تصوری راجع به آیندم داشته باشم حالا می تونم علتشو بفهمم شاید قرار نیست بزرگ تر از این بشم شاید قرار نیست آینده ای داشته باشم شاید باید همین جا این خط ممتد بد بختی رو تمومش کنم و ببُرمش ؟ خسته شدم دیگه چرا نمی بُره ؟ چرا ؟ چرا ؟ . . . . . . . + چرک نویس شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 14:6 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
ای کاش می شد از روزگار و از این سرنوشت بی مروت بپرسیم که ما چه کردیم که این گونه شدیم ؟ گناهمان چه بود که مجازاتش این قدر طاقت فرسا شد ؟
چه کردیم مگر که عاقبت ما هم شدیم یکی از هزاران وبلاگ نویس این مجازخانه ( دنیای مجازی ) ؟ یکی از همان هایی که بی هیچ ترسی پنهانی ترین حرف های ناگفتنی قلبشان را به رنگ لغات و کلمات در می آورند و بر لوحه ای به نام وبلاگ سنگ نویس می کنند ( سنگ نویس از بابت ماندگاری بی نهایت وارش ) تا دیگران بیایند بخوانند و اگر با خواندن این سنگ تراشه ها فکری ذهنشان را آزرد در قالب یک نظر در وبلاگ به جا بگذارند و دل وبلاگ نویس بی نوا را از دیدن بالا رفتن نظرات شاد کنند و تلنگری به شیشه ی تنهاییش بزنند و بروند تا ما جماعت وبلاگ نویس خوش باشیم با نظراتشان
در این دنیای مجازی هر کداممان چه بلاگفایی چه پرشین بلاگی هدفی از پر کردن این خط ها داریم شاید پذیرفتنی ترین هدف بی هدفی خودم باشد که خواننده را کشان کشان به سطر بعد می کشاند
کم نیست مانند من ( به اصطلاح دیگر دیوانه ) در این مجازخانه که نشسته اند حروف چینی کلمات نا نوشته را به هم می زنند و با اندکی غم و اشک پیوندشان می دهند و بدین گونه پستی جدید را به طومار خاطرات وبلاگشان اضافه می کنند و می روند . . . + چرک نویس شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 15:53 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
همه به دخترک می گن
امید همیشه هست همیشه جایی برای خوب شدن هست اون اولا دخترک ساده لوحانه حرفاشون رو باور می کرد دنبال امید می گشت تو تموم کوچه پس کوچه های عشق اسمشو بلند فریاد زد تو بیابون بد بختی زیر هر سنگی رو نگاه کرد تو آسمون زندگیش به بهانه ی یافتن امید با کلی فرشته آشنا شد اما هیچ وقت امیدشو پیدا نکرد وقتی که امید پیدا کردن امید رو هم از دست داد اون فرشته ها هم رهاش کردن دخترک کوله بارشو جمع و کرد و رفت تو بیابون تا واسه ی همیشه با غم بی ستارگی تنها باشه تو بیابون بد بختی وقتی دیگه از زمین و زمونه خسته می شد وقتی آفتاب سرنوشت پشتش رو می سوزوند گا گاهی امیدی را در دور دست ها میدید شادان به دنبالش می دوید اما سراب بود کم کم به این سرابک ها عادت کرد دنیا دیده تر ، که شد فهمید که عشقش هم سراب بود اما . . . اما ستاره سراب نبود چه کسی می توانست بگوید که ستاره با آن چشم های همچون جواهرش دست به دست الهه ی بد بختی دخترک داده بود و دخترک را به این روز انداخته بود دخترک نمی خواست این حرف ها را باور کند این حرف ها مثل داغ بر دلش خونه می کردند نمی خواست باور کند اما مگر چقدر می شود حقیقت را ندیده گرفت ؟ . . . بیچاره دخترک ! + چرک نویس شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 17:53 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
دخترک قبلا تر ها همون وقت هایی که ستاره رفت به آسمونای دور ، تنها آرزوش بعد از آرزوی برگشت ستاره ، فقط خندیدن بود آرزویش این بود که اونم مثه بقیه بتونه بخنده نه اینکه با هر کلمه اشک بریزه و غرق بغض بشه اما حالا که کم کم داره دیوونه می شه و به هر چیزی بی دلیل می خنده می فهمه که آرزوش یه چیزی کم داشت آره دخترک حالا می خنده به هر اتفاقی ، برای مدت طولانی می خنده اما دیگه نمی تونه اشک بریزه گاهی اوقات که دیگه قلبش تحمل این همه نا عدالتی رو نداره بازم می خنده اما این بار با صدای هق هق آدمای دور و ورش فکر می کنن داره می اشکه ( گریه می کنه ) اما حقیقت اینه که دخترک قدرت گریستن رو از دست داده ولی در عوض حتی لبخند حقیقی رو هم به دست نیاورده . خسته شده از این صورتک خندون می خواد تموم اشتباهات زندگیشو صحیح کنه تموم این اتفاقای وحشتناک رو از اول پاک کنه و دوباره بنویستشون شاید این بار ستاره نره شاید اصلا عاشق نشه شاید مثه بقیه ی افراد سر خوش بتونه به این دنیا واقعا بخنده . . . . . اما حالا نمی تونه هیچ چیز درست نمی شه زمان هیچ وقت به عقب بر نمی گرده خاطرات هیچ وقت از اول نوشته نمی شن . . . . . . . پس سهم دخترک از این زندگی چی میشه ؟ می شه یه کوله بار غم و یه دفترچه خاطرات نوشته نشده دخترک از این زندگی هیچ وقت خوشی ندید خیر ندید . . . خیلی وقته دلش هوای ستارشو کرده هوای عشق و عاشقی هوای شبای با ستاره هوای گریه های شبانه اما تنها چیزی که به دست آورده هیچیه پوچیه ... ... ... بیچاره دخترک
+ چرک نویس شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 17:44 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
گاهی اوقات فکر می کنم بین منگنه ی سرنوشت و کاغذ زندگی گیر کردم .
دارم زیر فشار این سرنوشت احمقانه له می شم و هیچ کاری از دستم بر نمی آد . نه راه پس ، نه راه پیش . با هر لحظه ای که می گذره ، با هر نگاه و با هر نفس ، داغون تر می شم . آخرش می رسم به اون لحظه ای که دیگه نمی تونم تحمل کنم . اون وقته که یه جو شهامت می خوام و یه تیغ و یه سبد حماقت . که یه خش بندازم رو این دست خط خطیم و عقرب کوچولو پر ر ر ر ر . . . . *** گاهی اوقات حس می کنم اون خدایی که قرار بود وقته تنهایی و بد بختی کنارم باشه هم تنهام گذاشته اگه نذاشته پس کو ؟؟؟ کجاست ؟؟ فکر کنم رفته پیش ستاره ی دخترک . . . .. .. + چرک نویس شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 16:17 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
بازم دلم هوای اون آرزوی دیرین رو کرد .
چرا نمی شه ؟ آخه خدا نمی ذاره منم از این درد لذت ببرم ؟ وای خدای من ! چه حس دلنشینیه که اون رگ لعنتی رو ببری و بشینی تماشاش کنی و با هر زق زق آشنا بخوای از خوشحالی پرواز کنی . من عاشق این دردم دردی که روی رگ دستته و تو می دونی که مسببش خودتی مسبب اصلی دیگرانن اما این کار کار خودته ( بدم می آد ملت زل بزنن تو چشام و با ترحم بهم نیگا کنن و تو دلشون بگن طرف دیوونس ) آرزومه یه روز واسه ی یک لحظه هم که شده این ترس لعنتی ولم کنه اون وقت منم می تونم این زندگی رو تمومش کنم زندگیی که هر روزش واسم یه کابوس جدیده می خوام برم می ذاری ؟ + چرک نویس شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 16:51 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
دخترک بعد از ستاره
به راستی تنها ماند پیش خودش می گفت تا ابد با یاد ستاره سر می کند و خم به ابرو نمی آورد اما حالا که وقت عمل است کم آورده نمی تواند بشیند و خوشی دیگران را ببیند و فقط با خاطرات ستاره خوش باشد تصمیم گرفت او هم ستاره ای تازه بیابد گرچه که هیچ کس مانند ستاره نیست پس تصمیم گرفت تنها مترسکی را برای با او بودن بیابد روز های اول آهسته و مغرور به مردم نگاه می کرد و هیچ کس جاذب نگاهش نشد بعد کم کم غرورش را شکست و خودش را قانع کرد که فقط یک مترسک می خواهد فقط . . یک . . مترسک هر چه می گشت کسی را نیافت و اگر کسی هم بود که لیاقت تجسم کردن ستاره را داشته باشد دست و دلش به دخترک نمی رفت مدت طولانی از تصمیمش گذشته بود اما هنوز با خاطرات ستاره اش تنها بود این بار با التماس به پیش بقیه رفت با گردنی کج و لبان بسته فقط با چشم هایش التماس می کرد نگاه می کرد و آرزو می کرد که میان این انسان نماها یک نفر دلش به حال او بسوزد فقط یک نفر بیاید و به هوای این چشم های همیشه اشک بار و لبخند توخالی کنارش بماند اما نبود نشد چشم هایش خیس ماند و قلبش تنها و خرده های غرور شکسته اش جلوی چشمانش ماند *** عاقبت التماس به این مردم همیشه بی توجه همین دخترک است بدا به حال ما که همیشه باید در کنار خودمان تحملشان کنیم . . . + چرک نویس شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 21:55 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
تجربه ثابت کرده دیوانگی مسری است اشک و خنده اش مثل باکتری و ویروس با کمترین ارتباط و تماس منتقل می شود . و . . . این گونه است که جمعیت تیمارستانی های به تیمارستان نرفته بیشتر از مردم عادی می شود ! + چرک نویس شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 15:57 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
شاید روز ها بی خبر بیایند و اندکی بمانند و آرام ترکمان کنند و دیگر حتی نگاهی هم به ما نیندازند و رخ ماهشان هم دیگر منظره ی چشم نواز چشم هایمان هم نباشد اما یادشان و خاطره یشان همیشه ی همیشه ی همیشه در یادهایمان می ماند و هر جا که بشود و بتوانند می آیند و مشتی آب در چشم هایمان می پاشند و می روند گوشه ای می نشینند تا بار دیگر که بیایند و با حال همیشه نا خوش ما بازی کنند و اظهار وجود کنند و بگویند که روز های رفته همیشه هستند اگر چه در کنج صندوقچه ی خاطرات پنهان می شوند . * * * ای خاطرات بی رحم چه وقت رهایم می کنید ؟؟؟ .. .. .. فریاد د د د د د د د د د . . . . . + چرک نویس شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 16:26 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
دخترک همیشه
یه گوشه می شینه و به آسمون نگاه می کنه به آبی یک دستش که شاید گاهی ابر ها روش رو بپوشونن اما خودش به خودی خود همیشه آبیه و همیشه یک دست و یک رنگه دخترک وقتی به آسمون نگاه می کنه حس قشنگی پیدا می کنه از فکر این که شاید الان ستاره هم داره با چشمای قشگنش آبی اون رو نظاره می می کنه و شاد می شه از اینکه شاید ستاره هم داره به همون آسمونی نگاه می کنه که دخترک غرق نگاهشه یا شاید هم داره به همون یک رنگی فکر می کنه *** خوش به حال دخترک که کسی رو داره که بهش فکر کنه و با به یاد آوردنش شاد باشه و یا اینکه حتی کسی رو داره که به هوای یاد اون زل بزنه به این کهکشان تیره و خوشحال بشه خوش به حالش که کسی هست که با خاطره اش هر روز به پیشواز صبح بره و هر شب با امید دیدارش به مهتاب سلام کنه خوش به حال دخترک . . . . . . . . . . . + چرک نویس شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 19:1 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
یکی از دوستان (!) حرفی بهم زد که شاید نوشتنش بد نباشه : خدا سر و ته زندگی ما رو می دونه می دونه که قرار چه کوفت و زهرماری بشیم از همون لحظه ی اول می دونه میریم بهشت یا عضو دائم جهنمیم اما هنر ما تو زندگی اینه که سعی کنیم بهتر باشیم سعی کنیم به قول دوستم اگه قراره تو زندگیمون ۱۰ نفرو بکشیم به جاش ۵ نفر رو بکشیم شاید به خاطر همون به بهشت بریم *** نمی دونم شاید حرفاش درست باشه شاید هم نباشه اما هر چی که باشه واسه ی امید واری لغات قشنگیه اما سهراب این بار حق داشت دل خوش واقعا سیری چند ؟؟؟؟
+ چرک نویس شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 17:37 به قلم مفتضح عقرب آهنی |
|